چرا نظر نمی دید ![]()
خوب من الهه ام شب یلداغ وعید قربا ن رو به همه گی تبریک میگم
خوب آلبوم جدید کامی هومی هم که داره میاد اسمشم کنسرت تعطیله است
آهنگ اگه من نباشم هم که فکر کنم همگی شنیدید
منبرای دانلود امروز نمی زارم ولی اگه می خواد بگد براتو بزارم
هر جور که می خواهید با زیرنویس سایت بدون زیر نویس
خوب اومدم بگم که ما داستان رو همینجا ادامه می دهیم
ولی یک سایت جدا گانه برای خودمون زدیم:
الهه :
http://myfavoritecelebrities.blogfa.com
تانیا
http://kamranandhooman.blogfa.com
بزودی آپ می کنیم
اینم متن شعر من اگه نباشم:
من نباشم كي تو رويا موهاتو ناز مي كنه
كي با بالهاي شكسته با تو پرواز ميكنه
راست بگو من كه نباشم اخماي پيشونيتو
كي مياد دونه دونه با حوصله باز ميكنه
من نباشم كي مياد ناز نگاتو مي خره
كي مياد دنبال تو تو رو تا خورشيد ببره
كي ميگه حقا هميشه با توئه
واسه ي خاطرتو جون میده پشت پنجره
من اگه نباشم كي واسه هميشه تو رو مي پرسته
كي برات ميميره كي نميشه خسته
كي تو رو ميذاره روي دو تا چشماش
كي اگه نباشي ميگيره نفسهاش
من اگه نباشم كي واسه هميشه تو رو مي پرسته
كي برات ميميره كي نميشه خسته
كي تو رو ميذاره روي دو تا چشماش
كي اگه نباشي ميگيره نفسهاش
من اگه نباشم من اگه نباشم
من اگه نباشم من اگه نباشم
من نباشم كي تحمل ميكنه كار تو رو
با رقيب رفتن و اذيتا و آزار تو رو
تو خودت داور ميدون شو بگو
كيه كه جواب نده تلخي رفتار تو رو
من نباشم كي برات قصه ميگه تا بخوابي
كي مياد سراغ رويات تو شباي مهتابي
كي بيداره تا تو خوابت ببره
كي قايم ميشه توي ابرا كه راحت بتابي
من اگه نباشم كي واسه هميشه تو رو مي پرسته
كي برات ميميره كي نميشه خسته
كي تو رو ميذاره روي دو تا چشماش
كي اگه نباشي ميگيره نفسهاش
من اگه نباشم كي واسه هميشه تو رو مي پرسته
كي برات ميميره كي نميشه خسته
كي تو رو ميذاره روي دو تا چشماش
كي اگه نباشي ميگيره نفسهاش
من اگه نباشم من اگه نباشم
من اگه نباشم من اگه نباشم
خوب دیگه من برم
bye![]()
![]()
![]()
![]()
سلام به همه...!
من تانيا هستم...
قبل از هرچيزي تولد هومن رو به فن هاي هومن
تبريك ميگم به و از همه مهمتر به خود هومن جون هم تولدش رو تبريك ميگم ![]()
![]()
:
هومن گلم تولدت مبارك![]()
![]()
![]()
![]()

و همچنين تولد كامران رو به فن هاي كامراني تبريك مي گم و از همه مهمتر به كامران جون
هم تولدش رو تبريك مي گم:
كامران گلم تولدت مبارك![]()

و ميليون ها طرفداراني كه در جاهاي مختلف كشور در حال جشن و شادي هستن![]()
![]()



اینم از داستان![]()
![]()
![]()
![]()
داستان: اونم از اول و همراه قسمت جدید
به نام خدا
_ النا؟ حاضري ؟ عجله كن _ باشه سينا چقدر هولي ! _ من هول نيستم _ هستي !_ نيستم_ هستي ... مامان : بچه ها دعوا نكنيد _ مامان به سينا يه چيزي بگو ! من كه كاريش ندارم !_ بچه ها ماشاالله 23سالتونه چند روز ديگه هم كه ميخواييد بعد از 18 سال پسرخاله هاتونو ببينيد !! ديگه ملاحضه كنيد اينجا كه خونه خودتون نيست خونه خاله فهيمه ست نينا كجاست ؟؟ النا : رفته بيرون . مامان : حالا شماها كجا ميخواييد برين ؟ _ سينا ميگه بريم دورو برا بگرديم _ شماها هم وقت اضافه گير اورديدا !! سينا :مامان حوصلمون سر رفته ديگه چيكار كنيبم اصلا النا نريم !! _ كي گفت نريد ؟ من ميگم وقت گير اورديد؟ _ اره وقت گير اورديم ! _ سينا با من درست صحبت كناااا !!! _باز گير دادي ؟ _ باز گير دادي يعني چي؟ مگه من چي گفتم ؟ تو اين لحظه نينا از بيرون اومد و در حاالي كه داشت كلاه ابي رنگش رو كه همرنگ چشاي خمار ش بود از رو سرش بر ميداشت اومد جلو و گفت : چه خبرتونه ؟؟؟ . تا نينا اينو گفت سينا رفت تو اتاق و درو محكم بست و مامان گفت : درو اروم ببند اينجا تهران نيست خونه خالته ! _ باشه به من چه ! _ چقدر پرويي تو ! _مامان اينقدر سربه سرش نزار _ النا تو هم وقت گير اوردي ؟؟ _ مامان تو هم وقت گير اوردي همش ميگي وقت گير اوردي ؟؟ . نينا كه جلوي اينه بود و داشت به لباي قرمز رنگ خوشگلش رژ ميزد خنديد و گفت : حالا چي شده ؟؟ _ هيچي مامان جان تو به كارت برس ! . خاله فهيمه از بيرون اومد و گفت : واي چه بويي ! دستت درد نكنه فريبا جون _ خواهش ميكنم _ من كه صبح تا شب سركارم و مثل امروز كه روز جمعه س بايد خريداي خونه رو كنم _ اينقدر به خودت فشار نيار تو كه نياز مالي نداري كارميكني ! _ من به خاطر پول كار نمي كنم به خاطر اينكه حوصلم سر ميره كار مي كنم _ پس چرا اومديد دبي ؟ همون تهران پيش ما مي مونديد ديگه _ پس پدرام چي ؟ اون كارش اينجاس وگر نه تهران هم نمي اومديم ميرفتيم پيش فريده ، اونجا حداقل فريده تنها نمي موند . النا : خاله فهيمه من سالاد درست كنم ؟ _ نه خوشگلم بزار نينا درست كنه .نينا: واي خاله دستام پوستش خراب ميشه الانم دارم ماسك ميزارم رو صورتم _ از النا ياد بگير ... ببين اون با اينكه كمك مي كنه دستاش چقدر ظريفه ... _ من با اون فرق دارم _ چه فرقي داريد ؟ اي خدا !! _ من درست ميكنم خاله اشكال نداره _ دستت درد نكنه الناي گلم ، فريبا ؟ راستي سينا كووو ؟؟ _ رفته تو اتاقتون كمي با هم بحث كرديم ... فريده اينا كي ميرسن اينجا ؟؟ _ پسراش اين جمعه كه مياد كنسرت دارن فكر كنم سه شنبه چهارشنبه برسن ديگه... ! _ فريده دوماه يه بار ميومد تهران ... حداقل ميديدمش اما پسراشو18 ساله نديديم فكر مي كني مارو بشناسه ؟؟ _ نمي دونم ! ماشاالله چقدر خوشگل هم شدن _ اره ماشاالله . نينا : كيا ؟؟؟ _ پسرخاله هات ديگه _ اها پس كتي چي ؟ _ كتي كه با فريده ميومد تهران _ خب الان شماها چي داريدميگيد ؟ _ مگه نشنيدي ؟؟ _ حواسم نبود _ ميگيم چقدر خوشگل شدن _ زياد هم خوشگل نيستن معمولي هستن ! الان سيناي مارو ببين ... كامرانينا رو ميزاره تو جبش ! من كه داشتم از اشپزخونه بيرون مي اومدم گفتم : نينا خانوم هر كسي يه خوشگلي داره ! در ضمن مهم خوشگلي نيست مهم اخلاق و رفتار ادم هاست ! الان سينا خوشگل و جذابه قبول دارم ولي اخلاقش يه كم تند شده ! _ برو بابا النا تو هم دلت خوشه !! .ناهارو كه خورديم من رفتم پيش نينا تا باهاش صحبت كنم : نينا يعني تو اصلا خوشحال نيستي كامران اينا دارن ميان ؟؟ _ واسه چي خوشحال باشم ! مگه پسراي ارباب ميخوان بيان كه خوشحال باشم ؟ ... ديگه حرفي واسه گفتن براي نينا نداشتم اون خيلي نسبت به همه چيز بي تفاوت بود و فقط و فقط به خودش اهميت ميداد . ما دوتا خواهر بوديم و يه پسر . من دختر بزرگ خانواده بودم و بعد نينا و بعد سينا. مامانمم باردار بود و نينا از همه ما بيشتر جذابيت فوق العاده چشم گيري داشت و از همه مغرور تر و خودخواه تر !! سينا هم بعد از نينا جذاب بود البته شيطون و شوخ و منم قيافه اي از نظر ديگران جذاب و با نمك داشتم و كمي شبيه نينا بودم با اين تفاوت كه چشماني مشكي داشتم و پوستي سفيد با موهاي مشكي رنگ اما نينا موهايي خوشرنگ طلايي داشت و پوستي سبزه . _ النا به چي فكر ميكني ؟ _ هيچي ! به تو ! _ به من ؟؟ اداي خواهر بزرگا رو واسه من در نيارااا!! _ هر جور راحتي ، ولي من بر خلاف تو خيلي خوشحالم كه كامران اينا دارن ميان _ اينو فكر كردي كه اونا اصلا به خاطر ما نميان ؟ براي كنسرتشون دارن ميان _ خب نينا جون ما ميخواييم اونا رو سورپرايز كنيم قرار نيست اونا بدونن كه ما منتظرشون هستيم _ شماها چقدر دلتون خوشه ! بيخود ازتهران منو كشوندين اينجا !! كه چي بشه ؟؟؟؟ بيام اونارو ببينم! واي ! حوصله خودمم ندارم چه برسه اونا !!! _ نينا خيلي داري بد حرف ميزني ها ! _ مگه شوهراتن داري اينقدر جز مي زني براشون ؟ _ نه ولي خاطرات بچه گي هامون يادت رفته ؟؟ _ اره يادم رفته ! چون مغز من دفتر خاطره نيست كه همه اتفاقات تو ذهنم بمونه شايد تو ... _ نينا بس كن ! نينا پاشد رفت رو تخت خوابيد و گفت : پاشو برو بيرون بزار بخوابم اگه نخوابم بدنم خراب ميشه _ بخواب تا خراب نشه ! _ پس برو .از اتاق بيرون رفتم و كنار سينا نشستم . _ چته النا ؟ _ هيچي حوصله ندارم . استرس خاصي داشتم ! نمي دونم چرا و به چه دليل ؟؟!!! اون 4 روز مثل برق و باد گذشت و روز رسيدن كامران اينا از امريكا به دبي بود . _ نينا ؟؟ تو نميخواي بياي فرودگاه ؟ _ نه بايد نيم ساعت ديگه ماسك صورتم رو بزارم از وقتش دير بشه ... . حرفشو قطع كردم و گفتم : باشه باشههه نيا ! سينا : بدووييد بايد بريم دست گل بخريم . فهيمه : الههي خاله قربونت بره سينا چقدر تيپ زدي !!! _مرسي . _ يكي تلفنووو جواب بدهههه . سينا : من جواب ميدم ..._ الو ؟ _ سلام خوبي سينا ؟ _ مرسي بابا شماييد ؟ هنوز راه نيوفتاديد از تهران ؟ _ شب راه مي افتم يكسري كار دارم فقط خواستم بگم چيزي نميخواييد از اينجا بيارم براتون ؟ _ بابا ؟ خوبه امريكا نيستي ! همچين ميگي انگار ميخواي سوغاتي بياري فقط خودتونو بياريد ممنون ميشم چون زشته اگه شب نباشيد ... _ باشه عزيزم سلام به النا و نينا و همه برسون _ باشه خدافظ _ خدافظ ._ سينا بيا ديگه_ خب ... .همگي سوار اژانس شديم و به سمت فرودگاه رفتيم . قلبم تند تند ميزد نميدونم چرا ! بلاخره به فرودگاه رسيديم داخل سالن انتظارات شديم . سينا : واااي مامان گل نخريديم _اشكال نداره خودمون گل هستيم ._ واااااااااااااي مامان ... سيناااااااااااااا... خاله اومدن _ خب مامان جان به سلامتي ! چرا داد ميزني ؟؟ _ماشاالله چقدر بزرگ شدن . هومن اينا قبلا خاله فهيمه رو ديده بودن بنابراين به طرف ما اومدن و من زدم زير گريه و هومن و كامران مامانم و سينا رو بغل كردن ولي نسبت به من هيچ عكس العملي نداد ... اينم بگم كه طرفداراي كامران اينا هم دورتادور ما بودن و كامران بر گشت گفت : امضاميخواي ؟؟ .هومن : برگه داريد ؟؟ _ منو نشناختين ؟ _ نه مگه قراره بشناسيم ؟؟ . كامران : شما مگه طرفدار ما نيستين ؟ _ نه دختر خالتون هستم هومن بغلم كرد و گفت : WOW نينا !!! _ النام .هومن خودشو از بغلم رها كرد و با تعجب گفت : الناااااااا ؟؟ پس نينا كو ؟؟ . چيزي نگفتم و فقط كامران و بغل كردم و اشك ريختم ! انتظار نداشتم با من اين برخورد رو داشته باشن ولي خب شايد هم حقداشتن به هر حال 18 سال مارو نديده بودن ! خاله فريده و كتي هم يه ربع بعد رسيدن و كلي گريه كرديم و بعد هومن اينا كه سه روز ديگه كنسرت داشتن همراه ما به خونه خاله فهميمه اومدن . من زنگ ايفون رو زدم و بعد از 6 دقيقه نينا جواب داد : بله ؟؟ . هومن با شوق خاصي گفت : نيناس ؟؟ . سينا : اره هومن . _ بله ؟ _ نينا خانم نميگي مهمون داريم ؟ چرا اينقدر دير درو بازكردي ؟ _ داشتم ناخونامو لاك ميزدم باييد بالا .همگي بالا رفتيم و درب خونه باز بود ولي نينا براي استقبال منتظر نبود ! خاله فريده گفت : پس نينا خانم چرا جلوي در نيست ؟؟ مامانم جوابشو داد و گفت: اين همين جوريه . همگي داخل شديم و سينا چمدانهاي كامران اينا رو يكي يكي بالا مياورد . همگي روي كاناپه نشستيم ولي بازم از نينا خبري نبود ._ نينا ؟؟ مامان جان كجايي _ كاردارم نيم ساعت ديگه خودم ميام اينقدر صدام نكنيد . من شربت درست كردم و بعد از ريختن تو استكان به همه تعارف كردم و خودمم پلوي كتي نشستم : چطوري النا جون ؟ _خوبم تو چطوري ؟ _ منم خوبم با اينكه تازه بعد از يه ماه ديدمت دلم برات يه ذره شده بود _ منم همينطور كتايون. هومن : خب النا جون يكم از خودت بگو ، چيكارا مي كني ؟ _ هيچي مي گذرونيم كامران : اين النا كه مارو نميبينه خوشه ! _ نه بابا كامران اين چه خرفيه _ حسابي سورپرايزمون كرديداخاله فهيمه _ خاله فريبات منو سورپرايز مي كنه منم شماهارو ديگه ! من نمي دونستم اينا ميخوان بيان. فريده : اره ديگه بچه ها قضييه اينه فقط من هيچ كسي و سورپرايز نكردم . خاله فريده رو بغل كردم وگفتم : الهي من قربونتون برم _ خدا نكنه جيگرم .رفتم اشپزخونه تا اب بخورم كه يكدفعه هومن اومد تو و گفت : اب به منم ميدي ؟؟ . منم هول شدم وابي رو كه خودم ازش خورده بودم بهش دادم و بعد ازش گرفتم و گفتم : بده اون واسه من بود ببخشيد _غريبه ام مگه ؟؟پسرخالتمااااااا !!! . ليوانو از دستم گرفت و گفت : همينو ميخورم _ پس من چي ؟؟ . هومن يه كميخورد و گفت بيا بقيه اش رو بخور دخي خاله . خنديدم و گفتم : دخي خاله ؟؟ _ شما ها كه زبان فارسيتون بهتر از ما هايي كه اونوريم يعني دختر خاله ديگه _ اها _ ليوانو بگير ديگه ! _ چي موند ازش ؟همشو نوش جون كردي ! . هومن لباشو غنچه كرد و گفت : نوش جونم! . ليوان و گرفتم و هومنو نگاه كردم كه گفت : دخي جون چرا منو نگاه مي كني ؟؟ بخور ديگه _ خب تو برو من ببخورم _ نكنه نميخواي بخوري، هيچي ديگه مارو پسر خاله نمي دوني ! اصلا حالا كه اينطوري شد همينجا مي ايستم تابخوري ! _ روم نمي شه _ از ليوان خجالت مي كشي يا ازمن ؟ چقدر غريبي مي كني ؟؟ _ از هيچكدوم الان ميخورم . اب و خوردم كه هومن خنديد و گفت : حالا شد. تا هومن اينو گفت نينا وارد اشپزخونه شد و سلام داد . _ به به به نينا خانوم ، شما همگيتون چقدر خوشگليد! يكي از يكي خوشگل تر ، دختراي خوشگل اينجا بودن و ما خبر نداشتيم ؟؟؟ _ حتمآ. هومن نينا رو بغل كرد و نينا كه رفت هومن گفت : حتما اينكي كه تو راهه بزنه رو دست ماه ! . خنديدم و با هم رفتيم تو پذيرايي و من كنار كامران نشستم كه كامران دستشو محكم زد رو پاي من و خيلي كشدار گفت : چطوري النا ؟؟. منم خيلي كش دار جوابشو دادم : خوبم تو چطوري ؟؟ _ منم خوبم ماشاالله چقدر بزرگ شديد همتون ، هم بزرگ هم خوشگل ! تو قيافت شبيه دختراي ايرانيه اصيله اما نينا كپ دختراي غربيه _ اره مخصوصا اخلاقش ! شماها هم خيلي خوشگل شديد ما ديگه اينقدر پاي ماهواره شماهارو ديديم بيشتر دلمون ميخواست ببينيموتون راستش اولين اهنگي كه تو گروه پرواز خوندي من نفهميدم پسزخالمي كه خاله فريده يه هفته بعد زنگ زد خبرشو داد، خودتونم زنگ ميزديد هم كم حرف ميزديد هم چيزي نمي گفتيد كه فلان كليپ رو اجرا كرديم ! _ ديگه ديگه !! چيكارا مي كني تو تهران ؟چي ميخوني ؟ _ منم هيچي مشغول درس خوندنم دارم واسه پزشكي دندان ميخونم _ حدس زدم اونم از نگيني كه روي دندونت گذاشتي ! . خنديدم و گفتم : تو چيكارا مي كني اونور ؟ با طرفدارا چطوري ؟؟ _ اونور كه كلي سرمون شلوغه و طرفدارا هم كه به ما انرژي مي دن . سينا اومد پيش ما و گفت : خوش ميگذره عزيز؟ _ اي بد نيست چه تيپي زدي سينا _ اره داداش ما اينيم_ سوسول شديا ! _ دستت درد نكنه _ البته از نوزادي بودي ! چون تا 3 ماه اول كچل بودي و بعد از اون كه خواستي با مد پيش بري مو دراوردي و الانم كه موهات پر پشته ديگه حرفي نيست ! _ واسه خودت بريدي و دوختي ! _ والا ما خياطيمون كه خوبه بده النا ؟؟ _ نه حرف نداره كي گفته بده ؟؟ . هومن كه صداي مارو شنيده بود اومد گفت : اوه ماي گاد !!! از الان بگم كسي حتي كوچك ترين چيزي خواست بده كامران بدوزه نده چون لباس مذكور خسارت مي بينه بدجور !!!! _ سينا جون النا جون ميبينيد داداشم چقدر خوب منو ساپرت مي كنه ؟؟ چه كسي پشتيباني به اين خوبي داره ؟؟ . همگي خنديديم و هومن گفت : شوخي كردم الان 11 ساله كامران چيزاي كوچيك رو مي دوزه ! كارش هم حرف نداره بايد يه چي بزنيم به نام دوزندگي كوچيك كامران جعفري!! با پشتيباني هومن داداش كامران!! از اونور من لباس پاره مي كنم ميدم كامران بدوزه تا كارش بگيره و دستش به دوختن بياد ! . همگي خنديديم و نينا كه تازه اومده بود تو جمع ما گفت : واي هومن تو چقدر شوخي ... من نمي دونستم _ چه عجب شما به حرف اومديد . سينا : مامانم بهش تخم كفتر داد !! . منو سينا و كامران خنديديم و هومن با تعجب گفت : وات ؟؟؟ . سينا كه داشت شربت ميخورد گفت : تخم كفتر از كفتر بوجود مياد ! كفترو ميزارن تو جاي گرم و نرم تخم مي كنه بعد تخمشو اب پز مي كني ميدي به كسي كه هنوز به حرف نيوفتاده !! . هومن خنديد و گفت : كفتر از كجا گير بياريم ؟؟ _ بيا تهران پرههه !!كفتراي خوشگل و ماماني ! از فشن گرفته تا خشن !! . كامران : اوه اوه ! راجع به دختراي ايراني درست حرف بزنا_ چشم عزيز ! . كتي اومد پيش ما و گفت : خوب ميگيد ميخنديداااا!! . هومن كتي رو گرفت رو پاهاش نشوند وگفت : بيا تو جمع ما ديگه _ اومدم . سينا : هومنو دخترش كني ميشه كتي ! _ اره سينا ! نه نينا ؟؟؟_ اره كتي گونه هومنو بوس كرد و گفت : داداشمه ديگه پس چي ! البته كامرانم همينطور . كامران صورتشو برد جلوي صورت كتي و گفت : پس بايد منو دو تا ماچ كني . ببوسش كرد و همگي خنديديم . كه خاله فريده اومد گفت : چه ماچ و بوسه اي راه انداختيد ! خير باشه ؟؟ . هومن خنديد و گفت : حس خواهري برادريمون گل كرده . _ خيلي خوبه . هومن مامانمون رو صدا كرد و مامانمون كه اومد گفت : خب همگي موافقيد واسه كوچولو اسم انتخاب كنيم ؟؟ خاله فهميههه ؟؟ شما كجاييد ؟ شماهم بياييد _ خاله قربونت بره دارم شام ميزارم نتايج رو بعدا بگيد ..._ ا وكيه !! . كامران : شروع كنيم ؟ . سينا حالا معلوم نيست پسره يا دختر ! _ هم اسم دختر مي گيم هم پسر ...اول ببينيم خاله فريبا چي دوست داره ؟؟ _ هومن جون من دوست دارم دختر باشه _ اوه گاد ! شما هم مثل مامان من و خاله فهيمه دختر دوست داريد پس ارثيه كه به منو كامران هم رسيده ؟؟ . خنديديم و كامران گفت :اگه دختر بود اسمش رو ميزاريم .... چي بزاريم ؟؟ . هومن قش قش خنديد و گفت : حتمآ بايد توش نا باشه ؟؟؟_ اره خاله . هومن چشاشو ريز كرد و گفت : فلسفه اين نا چيه ؟؟ _ نمي دونم والا بايد از باباي بچه بپرسي !_ خب پس ميزاريم .... نمي دونم اگه پسر بود .... فقط من بگم ؟؟؟ شماها هم بگيد ديگه ؟؟ . جو شلوغ شد و هركي يه چيزي مي گفت كه هومن گفت : اگه پسر بود مي زاريم سورنا ! دختر بود سيندرلا !! . كامران : اين چرا لا داشت ؟؟ _ پس چي داشته باشه ؟ اها نا بايد داشته باشه ! اگه دختر بود مي زاريم نونا ! خوبه ؟؟همگي خنديديم كه صداي زنگ ايفون اومد و فهيمه درو باز كرد و گفت : پدرامه . همگي سوت كشيدن و هوراااعمو پدرام تا داخل شد همه رو بغل كرد و ماچ بوسه ... اخه مسافرت بود .عمو پدرام خيلي مهربون بود و تازه دو سال بود با خاله فهيمه ازدواج كرده بود . همگي به اشپزخونه رفتيم وبساط شامو به علت اينكه تعدادمون خيلي زياد بود زمين پهن كرديم . كامران اشك تو چشاش جمع شد و از سفره پاشد . من رفتم پيشش و گفتم : كامران چي شد يكدفعه ؟ _ هيچي اشك شوقه ... چون بعد از 18 سال همگي دور هم جمع شديم فقط داييامون تو اين جمع نيستن ، كاشكي هميشه اين سفره تا ابد پهن بود _ايشالا يه روزي شماها هم ميتونيد بياييد ايران _ ايشالا ، شما ها همتون بوي ايران رو ميديد _ خودتو ناراحت نكن بيا بريم سر شام ، سر ميشه . هومن گفت : wow فسنجون ! دستت درد نكنه خاله فهيمه و خاله فريبا_ نوش جونت عزيزم . همگي شام رو كه خورديم هومن با كامران رفتن سر ظرف شويي !!! هومن پيشبند بسته بود با يه دستمال سر در حالي كه داشت اداي خانوما رو در مياورد و گفت : كزت هم اندازه من بلد نبود ظرف بشوره .. همگي هم ميخنديديم . هومن به كامران مي گفت : اقا اشغالا رو سر ساعت انداختي تو كوچه گربه هابخورن ؟؟؟ . كامران صداشو كلفت كرد و گفت : اره خانوم جون . تا ظرفا رو بشورن كلي فيلم بازي كردن و ماروخندوندن ... بعد از شام عمو پدرام پاسور اورد و پسرا ب هم مشغول پاسور بازي شدن و ما دخترا هم پيش هم بوديم . كتي رو به نينا كرد و گفت : نينا چقدر سرسنگين شدي ؟؟ _ نه واسه چي سرسنگين بشم ! از وقت خوابم كه بگذره كلافه ميشم و حوصله ندارم _ يه شب كه هزار شب نميشه _ همون يه شب رو سيستم بدن اثرات مخربي ميزاره! . خنديدم و گفتم : كتايون تو هنوز نينا رو نشناختي ، خيلي مقرراتيه _ النا راست ميگه با اجازتون من ميرم بخوابم . نينا شب بخير به همگي گفت و رفت خوابيد و منو كتايون رفتيم پيش عمو پدرام تا بازيشونو ببينيم كه ديديم خاله فهيمه و مامان فريبام و خاله فريده هم نشستن و دارن اجيل ميخورن ...كامران خنديد و گفت حالا خوبه فيلم سينمايي نگاه نمي كنيد !!! هومن زد زير خنده و گفت : تخمه شون هم براهه !!!همگي خنديديم و منتظر بوديم برنده نهايي عمو پدرام و سينا اينان يا كامران اينا! ؟ خلاصه بعد از يك ساعت با هورا كامران برنده نهايي اعلام شد ... و همگي دست زديم. عمو پدرام (خطاب به سينا ) :حالا اگه ما مي برديم اينا دست كه نمي زدن هيچ بلكه مارو كتك ميزدن! _ پدرام دستت درد نكنه !!!ما دست بزن نداشتيم كه پيدا كرديم _ نه خانم اختيار داريد من كي همچين حرفي زدم ؟؟؟؟ من اصلاچيزي گفتم سينا ؟؟ _ پدرام ؟ كارتو مي كني بعد مي زني زيرش ؟؟؟ _ اخه من اصلا چيزي نگفتم _بله ... همگي خنديديم و كامران گفت: خب ما مي تونيم بريم بخوابيم ؟؟هومن : جمع نبند ! _ مگه تو نمي خواي بخوابي ؟؟؟ _ نه من ميخوام بشينم تا صبح با فاميلامون speak كنم ! _ هومن جان فردا تمرين داريم _ تمرين بي تمرين! من اصلا امريكا نميام همينجا مي مونم پيش خاله فهيمه _ باشه بمون پس من ميرم ...عجب داداشي دارمااا! _ باشه باشه فقط جان هومن قهر نكن چون بايد تا صبح نخوابم و منت كشي كنم _بهتر! چون تو قصد خوابيدن نداري اينطوري وسطاي منت كشي ات حداقل خوابت نمي بره. كامران خنديد و هومنو بغل كرد و گفت : مگه ميشه با تنها داداشم قهر كنم ؟؟ كتي : داداش فردا حالا واقعا ميريد تمرين ؟؟ _ اره كامران ؟؟؟ . سينا : نه من كه نمي زارم اينا برن تمرين حداقل فردا بمونيد نريد پس فردا بريد تمرين يعني 5 شنبه. فريده: اره مامان جان نريد بهتره ... هومن يه wow كشيده گفت و ادامه داد: شماها همتون توطئه كرديد ؟؟ از هر طرف محاصره شديماا !كامران : باشه باشه تسليم فردا نميريم بشرط اينكه فردا ما ناهار بزاريم. _ باز جمع بست ! اينبار من قهر مي كنماااااااااا !! تو هم كه خوابت مياد اونوقت ديگه ديگه!! _ واي هومن يعني تو ...؟؟؟ _ نه بابا منظورم اينه كه من ميخوام غذا درست كنم تو درست نكن _ اره اونوقت چي ميخواي بزاري ؟ _ فسنجون ! . فهيمه :خاله جون چه خبره ؟؟؟ يه ساعت پيش شام فسنجون خورديم _ اها راست ميگين پس ... _ هومن بزار داداش كامي ات درست كنه مگه غذاي من بد مزه اس ؟؟ 11 ساله داري با من زندگي ميكني ! _ نه قربونت برم كي گفته؟؟؟ _ اصلا بيا جمع ببنديم دو تايي درست كنيم . _ خب اينكه شد حرف من ! _ نه حرف من شد !همگي خنديديم و كامران گفت: كيا خوابشون مياد بگن. هيچ كس هيچي نگفت و كامران خنديد و گفت :تسليم ... تسليم! بيدار مي مونم . با تمام شدن جمله كامران نينا از اتاق بيرون اومد و گفت : شماها هنوز بيداريد ؟؟ هومن : خوشگلهه جون شما زود خوابيدي وگرنه تازه سر شبه !! _ خدا به دادت برسه هومن 1شب رو ميگي سر شبه!! . كامران : نينا تو خواب ساعت داري ؟؟ _ يعني چي ؟؟ _ يعني وقتي چشاتو رو هم ميزاري عقربه هاي ساعت رو ميبيني ؟ _ چطور ؟ _ خيلي دقيقي الان ساعت درست يكههه!!!!!!!! _ خب ديگه . خنديديم و نينا رفت اشپزخونه و به دنبالش هومن رفت : _ نينا ؟ _ بله ؟ _ بيا تو هم بيدار بمون يكم حرف بزنيم _ واسه چي از خوابم بگذرم ؟ _ بخاطر هومي _ نه هومن بخدا خوابم مياد _يه ذره..... نينااااااااااا ؟؟؟ _ باشه فقط يه ذره . هومن و نينا از اشپزخونه اومدن بيرون و هومن گفت :اينم نينا خانوم قرار شد يه كم افتخار بده بيدار بمونه.سينا رفت برگه اورد با خودنويس و رفت پيش نينا و نشست زمين زانو زد و گفت: يه امضا ميديدخانوم ؟ همگي قش قش خنديديم و نينا كه اعصابش خورد شده بود كاغذو گرفت و پرت كرد اونور به حالت داد گفت: دفعه اخرت باشه مسخره بازي دراري و كسي رو مسخره كني! سينا : خيليبي جنبه اي!_ نه كه تو خيلي با جنبه اي ؟؟ برو گشو اونور _ نينا ميزنم در گوشتاااا . نينا پاشد تو صورت سينا نگاه كرد و گفت: بزن ديگه جرئت داري بزن. هومن توي اين هيري ويري خنديد و گفت : النا تخمه داري ؟_ اره رو ميزه بردار. هومن مشغول خوردن تخمه شد و زد زير خنده و به حالت با نمكي گفت : عجب فيلم يه هاا. همگي خنديديم و دعواي اينا كه تمومي نداشت مشغول تماشا شديم . _ سينا خيلي بي تربيتي _ برو بچه با ادب مسواكتو بزن دندونات خراب نشه يه وقت! ... وقتي كه سينا به كاراي پر اهميت نينا گير ميداد حسابي لج نينا در ميومد و عصبانيتش كنترل نداشت _ سينا ميزنم فكتو ميارم پايينا!!! كامران بلند شد يه دستمال كاغذري ورداشت و تو هوا تكون ميداد و ميگفت : مشت اول 2 دلار! يه مشت 2 دلار واقعا صحنه جالبي بود ! هيچكس به اينا نمي گفت دعوا نكنيد و .. بلكه همه نشسته بودن و دعواي اينارو نگاه مي كردن و ميخنديدن! _ نينا مسواكتو زدي برو بخواب يه وقت ريتم بدنت خراب نشه از ريخت نيوفتي كه نشه تحملت كرد حتي يه دقيقه! خودتم مي دوني چه عطيغه اي هستي واسه همينه اينقدر به خودت ميرسي تا چهره اصلي ات مشخص نشه _سينا ديگه داري اون روي سگ منو بالا مياري! _ پستونكت يادت نره ! وگرنه شب نمي توني بخواي !هومن اينا ديگه داشتن از خنده مي تركيدن! نه هومناينا بلكه مامانم و خاله هامو غيره ! _ سينا بسه _كم اوردي ؟ _ نه خير _ اوردي ! _ سينا به خدا سرمو ميكوبم به ديوارا ! _ ديوار مي ره تو... سقف ميريزه از بس كلت سفته_ سينا عصاب منو خرد نكن! _ برووو قرص اعصاب بخور من چيكار كنم ؟ _ به هم ميرسيم _ از هم دور نيستيم كه بهم برسيم _ واسه من زبون درازي مي كني ؟ _ اره ميتونم ميكنم! _ خوش به حالت نخوري زمين ؟؟ _ تو خوردي من چيكار كنم ؟ دست و پا چلفتي ! _ ماماااااااااان ؟؟ بهش يه چيزي بگو !مامانم خنديد و گفت: به من چه! دعواي شماهاس ! سينا خنديد و اداي دخترا رو دراورد گفت: واي مامان پستونكم گم شد! نينا رفت پيش هومن نشست و اخماشو تو هم كرد ! سينا هم نشست اونور و همش ميخنديد! هومن پاشد دست كتي رو گرفت و گفت : كتي بيا دعوا ! چه چيزهايي ياد گرفتم! اسم فيلمه دوئل بود نه نينا ؟؟ _ هومن تو ديگه نرو رو اعصاب من _ واي الان مياد منو ميزنه هيچي... هيچي ببخشيد! كتي : نينا حداقل تو هم يه كم يه چيزي مي گفتي من ياد بگيرم _ سينا عددي نيست كه بخوام... تا خواست ادامه بده كامران گفت: واي الان تموم نشده شروع ميشه! هومن رفت پيش كامران و گفت : كامي خداوكيلي چه حرفايي ياد گرفتيم _ اره
مخرب بود! _ مخرب بودن ش هيچ ... بلكه باعث مي شد بين خواهر و برادر MIFF ايجاد شه نه ؟_ اره نكته كنكوري داره اينجا_ اره ؟ _ اره _ چه نتيجه اي مي گيريم ؟؟ _ قابل توجه جمع نبايد با خواهراتون دعوا كنيد نبايد يه تار مو از دختراي ايراني كم بشه _ هومن پسراش چي ؟؟ _ اره راست مي گي پسراش هم همينطور يه پارچه اقا
هستن...فهيمه: فيلمتون تموم نشد گلاي من ؟؟ _ چرا خاله ... النا : من بايد برم بخوابم شب همگي به خير. كامران : چه زود !!! هومن : اااااااااا ؟؟؟ تو هم كامران ؟ _ بله ديگه خوابم پريد ! . شب به خير گفتم و رفتم خوابيدم و پشت سر من هم نينا اومد.... كامران: خب پس ما هم بريم بخوابيم.
○○○○○○
صبح دير تر از همه من از خواب بيدار شدم بعد از شستن دست و صورت و كمي ارايش كردن به سمت حال رفتم و با همه سلام كردم و صبح بخير گفتم...هومن: النا ؟ نينا كو ؟ _ وا لا من الان بيدار شدم ! نميدونم كجاست . سينا : رفته كرم صورت بگيره_ اره هومن سينا راست ميگه ... نينا چه تو ايران چه اينجا كرماش كه تموم ميشه صبحا مير
DISPENSATORY! _ چه جالب ! كامران : عجب دختريه ! _ كامران چه تكه كلامات باحاله .......كامران به حالت خيلي خيلي جدي و با تعجبي خاص با طرز شوخ طبعانه اي گفت: جدي مي گي ؟؟خنديدم و گفتم: ارهههههههه. نينا از راه رسيد و هومن سريع رفت پيشش و گفت : نينا جون مي خوام برم يه عطر بگيرم مياي با هم بريم ؟ _ حالا چرا با من ؟ _ همينطوري _ اخه تازه الان از بيرون رسيدم خودت كه داري ميبيني! _ نينا جون منم الانو كه نميگم مثلا يه ساعت بعد اينا _ باشه .كامران: عجب دختري! اول صبحي داروخونه ميري كرم بگيري ؟ عجب !! نينا : عجب ! عجب پسري ! سينا: تو هم راه افتادي ابجي ؟ _ ابجي چيه ؟ نينا ! _ باشه ابجي نينا _ نيناي خالي بگو _ باشه ابجي_ اه! تو فقط اعصاب خورد كن اول صبحي خب ؟ _ خب ابجي ! هومن : بابا سينا تو هم اينقدرسربه سر نذار ديگه ميبيني كه ناراحت ميشه. كامران : بابا هومن نمي خواد اسپانسر اين و اون بشي! _ چشم ! فهيمه: چي شده بچه ها اول صبحي ؟ _ هيچي خاله جون...كامران : خاله فهيمه فقط شما صبحانه مارو بديد كه از گشنگي مرديم _كامي تو عادت داري جمع ميبندي؟_ هومن تو چرا گير سه پيچ دادي به اين (ما) ي من؟ _ خب تو اون مايي كه تو ميگي من هم شامل ميشم _مگه تو گشنت نيست؟ _ چرا! _ پس چته؟ _ هيچي امروز از اون روزاست !خنديدم و گفتم: از كدوم روزا هومن؟ _ از همون روزايي كه (اومد نزديك گوشم و گفت) كامران از دنده چپ پاشده ! . خنديديم و كامران اومد نزديك من و گفت:هومن چي گفت؟ _ هيچي كامران_نميگي؟. ابرومو انداختم بالا و گفتم:نچ ! _النااااااااا؟ نميگي؟ . خنديديم و با خنده گفتم:هومن راست گفتيا !_شماها دستتون تويه كاسه س! حرف زدن با شماها يعني خودكشي! همگي خنده بلندي كرديم و هومن گفت:از صبحونه چرا رفتي به مبحث خودكشي؟؟؟ . اينو كه گفت ديگه همگي داشتيم از خنده منفجر مي شديم سينا كه داشت چاي ميخورد پريد گلوشو با خنده گفت: كامران ديگه به خاطر شماها خودكشي رو به خوردن صبحونه ترجيح داده!از زندگي سير شده! هومن:اوه اوه ! چي ميشه ؟ _ چيييييييييي؟_يه دوش بگيرم! .كامران خنديد و گفت : هومن به خدا اين اب جوشو ميريزم روتااااا! چه ربطي داره به حرف ما ؟ همچين اوه اوه كرد گفتم حالا چي شد؟!_ حالا به فرض كه چيزي بشه اخه تو چيكار داري؟! _هوووووووومن؟!!!؟_جان دلم؟_يه بار ديگه بگو_جان دلم؟_نه قبل از اين حرفت_جان؟_قبلش_قبلش من سكوت كرده بودم. خاله فهميه خنديد و گفت: الحق كه اين موردت به عمو پدرامت كشيده. همگي خنديديم و هومن گفت: خودمم موافقم! تا اتمام صبحانه همش مشغول حرف زدن و خنده بوديم. كامران: اگر اجازه بده خاله فهميه من و هومن ميخواهيم ناهار درست كنيم! _ نه من كه اجازه نميدم چون خسته ميشيد و ميخوام از اونطرف هم ناهار از بيرون سفارش بدم و به جاي اينكه شماها ناهار درست كنيد و وقتتون رو تو اشپزخونه بگذرونيد با ما حرف بزنيد چون از فردا شماها كيميا ميشيد! _اخه خاله! _ جان خاله؟_نميشه كه ....؟_نه! همه اعضاي خانواده با حرف خاله فهميه موافقت كردن و همگي دور هم جمع نشستيم و مشغول صحبت شديم... نينا: هومن نميخواستي بري خريد؟_چرا ولي ديگه محاصره شديم منو كامي!. فهميه: پس چي نينا ؟ من كه نميزارم اينا حتي كوچك ترين جايي برن! . هومن پاشد و خاله فهيمه به حالت شوخ طبعي و همراه با جديت گفت: كجا؟كجاااااااااااا؟؟بشين سرجان!_خاله دلم درد مي كنه؟_واسه چي؟؟؟هومن خنديد و در حالي كه دستشو روي دلش گذاشته بود به حالت شوخي گفت: شماها به WCچي ميگيد؟؟. همگي خنديديم و خاله فهيمه گفت: بدو برو!هومن از كنار نينا كه داشت رد ميشد و نينا كه داشت به سينا نگاه ميكرد و حواسش نبود هومن از گونه برجسته و خوش فرم نينا بوس ابداري كرد و نينا كه چشاشو از فرط تعجب گنده كرده بود و ميخواست هومنو دنبال كنه هومن سريع به دستشويي رفت و قش قش خنديد! نينا: هومن بيايبيرون خودت مي دوني!!!فريده: حلال زاده به داييش ميره نه فريبا؟درست مثل فريدونِ!!!_اره يادته يكدفعه ميومد ماهارو بوس ميكرد در ميرفت!!!_اره عجب روزايي بود! نيم ساعت گذشت و از هومن خبري نشد!!!_هوووووووووومن؟؟(درب دستشويي رو كامران به صدادراورد)هوووومن؟؟_بله؟_نيم ساعت اونجا داري چيكار ميكني؟؟سينا: رضا زاده با اون عظمتش اونقدر تو دستشويي نمي مونه_من با رضا چيكار دارم؟؟همگي خنديديم و كتي گفت:داداش چايي نخورده پسرخاله شدي با رضازاده؟؟_اره!من خنديديم و گفتم:حالا چرا بيرون نمياي هومن! اينام كه از خداشونه ...! دارن از پشت درب باهات صحبت ميكنن!_اخه نميتونم بيام بيرون_چراااااا؟؟_النا كجاست؟_من اينجام_نميري خريد؟_نه!_پس من بايد اينجا بمونم چون نينا منو تهديد كرده _واي هومن من شوخي كردم اينقدرا هم بي جنبه نيستم_پس اومدم!ااااااااا! چراااا در باز نميشه؟؟_اووووووووووووووو!گير كرده_سينا هل بده او او نكن! _تو هل بده هومن چرا من بدم؟_ اخه دانشمند من از اين ور نمي تونم هل بدم كه! _اها!خب اين يه چيزي!_خب هل بديد ديگه...سينا:يك.............دو...............سه..........اه ضدحال!ما گفتيم سه رو بگيم وا ميشه!_سينا جون!پسر خاله...نا اميد نشو در نا اميدي بسي اميد قايم موشك بازي در مياره چون كارشه!اهميت
نده ادامه بده!_چهااااااااااااااااااار..........پنج..............شيش..............هفت.......اين اقا اميد پيداش نشد؟؟.هومن خنديد و گفت:اقا اميد رفته گل فروشي_هشت..............نه............ده........يازده..........دوازده.............اين اقا اميد پدر مارو دراورد نكنه خطبه عقد رو نخونده رفته حجله؟؟؟همگي خنديديم و من گفتم:سيناااااااااااااااا! خجالت بكش!_ااااااااااااه چه پروووووويييييييييي اين چه حرفي بود زدي؟بي ادب!_سينا مزه نزير به شمردنت ادامه بده كه اقا اميد منتظره!_يكي بره درب رو باز كنه........كتي خنديد و رفت پاي ايفون:بله؟_اميد هستم از پيتزا CEMBALO . و كتي درب رو باز كردو نشست رو كاناپه و قش قش خنديد. ما هم از خنده كتي خندمون گرفت و گفتيم:حالا كي بود؟_اميد. ما هم همگي خنديديم و من گفتم: كتي جدي كي بود؟_اميد!_اميد كيه؟_اميد از پيتزا سمبالو...همگي ميخنديديم و هومن هي التماس ميكرد كه فقط بياين درو باز كنين ...خواهش ميكنم!من درب خونه رو باز كردم و گفتم: ببخشيد ميشه خودتونو معرفي كنيد؟؟.سينا: اليييييي؟؟ خجالت بكش!بيا تو! .پسره لبخند زد و گفت:اميد هستم از پيتزا سمبالو _بله مرسي..و من رفتم كنار كتي و زدم زير خنده_ببخشيد دستم خسته شد!ميشه يكي بياد اين پيتزاهارو از دستم بگيره؟؟. هومن از دستشويي داد زد و گفت: اميد اومدي؟؟من به اين سينا ميگم اميد مياد گوش نميده حالا اميد اومده سينا نمياد! _اين صدا از كجاست؟_پسرخالم تو دستشويي گيركرده_سيناااااااااااااا!!!اونارو از دستش بگير با هم بياين اينجا درب رو باز كنيد ديدي اميد مياد!_باشه اينقدر اميد اميد نكن_چيزي شده؟_نه اميد جان شوخي ميكنيم_باباااااااااا سينا پختم از گرماااااا بيا اين درو وا كن اي خداااااااااااااااااااااااااااا!سينا:اقا اميد ميشه شما هم بيايد كمكمون تا درب دستشويي رو باز كنيم؟؟_بله حتما....سينا:اميد بشمار .......يك.........يك.............يك............يك .هومن خنديد و گفت:سينا چرا همش يك ميگي؟_نميخوام دوباره ضد حال بخورم!!!مث اوندفعه اي كه تا سه شمردم هيچ اتفاقي نيوفتاد !_واي سينا تروخدا سريع تر!!_مگه من امداد نجاتم ميگي سريع تر؟؟خب دارم با اميد هل ميدم ديگه_تو همون تا سه بشمار باز ميشه_يك............دو.............سه _اخيش!بهههههه اقا اميد _سلام اقا هومن....خ...خوبيد؟ش...شما تو دستشويي گير كرده بوديد_اره_چرا زود تر نگفتيد؟؟_من كه ازاول داد ميزدم ميگفتم بيايد درو باز كنيد.از اميد تشكر كرديم و وقتي رفت نشستيم و مشغول خوردن ناهار شديم كه هومن خنديد و گفت: ولي عجب ماجرايي بود از نا اميدي بسي اميد هست گرفت تا پيك كه اسمش اميد بود!!!_اميد شوكه شده بود!!سينا اخم كرد و نوشابه رو محكم روي ميز كوبيد و گفت:الناااااااا؟؟؟اميد پسرخالته هي اميد اميد اميد اميد اميد ميكني؟؟؟.سينا:خب باباااااااااا نميخواد غيرت بازي دراري!_نينا؟؟؟. كتي خنديد و گفت:وااااااي اينقدر دوست داشتم كامران يا هومن مثل سينا بودن!!! . هومن اخم كرد و گفت:كتايون؟؟اصلا متوجه شدي چي گفتي؟؟يعني ما غيرت ميرت نداريم؟؟؟ Enthuse ؟؟؟؟؟ _واي داداش ببخشيد منظورم اينطوري نبود! من ميگم اي كاش داداشم مثل سينا كه همش پيش خواهراشه پيش من بودي و همش اينطوري مي كردي_ok! No problem baby _مرسي! بعد از ناهار نينا رفت حموم و هومن هم ميخواست بره كه گفتم:واي هومن كجا؟ نينا داخله!!! _من ميخواستم برم بعد كامران... خيلي عجله داريم غروب بايد راه بيفتيم رامين حسابي شاكيه ميگه ماها رو اينجا منتظر گذاشتي داري خاله بازي ميكني؟؟_خب به نينا بگو زود در بياد بيرون منم ميرم بخوابم عصر بخير_عصر بخير!!! نينا؟؟_بله؟؟_نمياي بيرون؟؟_براي چي بيام بيرون؟الان رفتماااااا!!!! _پس بزار من بيام تو ...._چييييييييي؟؟_خب بزار بيام تو ديگه...منم ميخوام برم حموم بعد كامي بياد...كامران خنديد و دست انداخت رو شونه هومنو خطاب به نينا و هومن گفت:اصلا نينا منو هومن باهم ميايم تو خوبه؟؟_داداش تو امروز عجيب غريب شدي... يييهويي مياي... ييهويي غيب ميشي...بيچاره برادر زادم اون ديگه دائمالغيبه!!!_بيچاره برادر زاده من كه به بچه من ميخواد بره!!!_بچم به مامانش ميره وقت شناسه!!!_مامانش كيه؟؟؟_چهار نقطه....! برو رو از فرهنگ لغات اسمايي كه چهار حرف هستن رو در بيار بعد قرعه بنداز!!!_اره هومن؟؟_اره!_مي رسيم _كجا؟؟_ چهار نقطه....! برو رو از فرهنگ لغات اسمايي كه چهار حرف هستن رو در بيار بعد قرعه بنداز!!!_اره كامي؟_اره هومي!كمربند منم از شلوارت درار!لازم دارم!_واسه خودمه!_نخيرم!واسه منه_خب ديگه ميخواستي هرچي ميخرم مثل من ور نداري _من مث تو ور ميدارم يا تو مث من؟؟_من مث تو نه اشتب شد من مث تو...اين كه همون شد نه تو مث من!!! نينا:حالا هرچي..._خب كامي برو بخواب من ميخوام برم پيش نينا!!!_نينا دستشويي هم كه بره تو ادم نميشي ...دنبالش ميري برو برو برو حموم پيش نينا! _عصر بخير!!!_me too _حالا نينا وا كن بيام تو_هووومن؟؟_بلهههه؟؟_چايي نخورده پسرخاله شدي!!!_چايي خوردم پسرخالت هم بودم و هست حالا بيام؟_ درومدم!!! برو كنار!_ ااااااااا اومدي؟؟_اره سفر نرفته بودم كه!!!_خب پس فعلا باي من ميرم حموم_باي ...كتي: نينا به هومن بگو MAIL داره_هووووووومن؟؟_بلهههههههه؟_MAIL داري_ تا چي باشه!!! پفك باشه چيپس باشه_بابا e-mail ايييييييي ميل!_ اها از طرف كيه؟. كتي: رااااااااااااااااااااامين_ اوووووووووه اووووه اووووووووووه !!!.كامران:هومن بدو بريم اونجا حسابي عصباني ميشه_باشه باشه._فردا هم كنسرت داريم !!!نگاه كن برنامه مارو ....كتي: داداش يعني فقط دوروز ديگه اينجا هستيم؟ _اره ديگه كلا 5 روزه اينجا هستيم . فريبا:خاله جون ما كه هنوز از ديدن شماها سير نشديم_ماهم همينطور خاله فريبا ايشاالله ايندفعه با خانواداده ميايم دبي بدون گروه پلنت اينتر تيمنت!!_ايشاالله ايندفعه ديگه بيايد ايران نميدوني مادر بزرگت چقدر دلش ميخواست شماهارو ببينه_ما هم همينطور خاله جون ...هومن: اخه اينم حموم رفتن ميشه! فقط يه ربع رفتم زير دوش و اومدم بيرون!! _بدو هومن منحاضرم! ...هومن اومد تو اتاق و گفت:_النا؟؟الي؟؟خوابي؟ خوابيدي؟؟ الناااااااااا؟الي؟؟ خوابيدي؟ خوابي ؟ النا خوابيدي؟ النا خوابي من كه خيلي خوابم ميومد و خوابيده بودم از صداي هومن پاشدم!!_بله؟_خواب بودي؟_هومن حالت خوبه؟_مرسي ممنون_نه حالت خوب نيست من ميدونم_ چرا خوبه_نيست هومن_ هست النا_ اخه هومن تو منو بيدار كردي ميگي خواب بودي؟ هي داري مني كه خوابم و ميگي النا؟خوابي؟النا؟ خوابي!! _واي النا اون از نينا اين از تو!!_چطور مگه؟؟_ نينا تو خواب ساعت داره تو تو خواب ضبط صدا داري!!من ديگه كم كم دارم ميترسم!_عادت مي كني حالا چرا منو بيدار كردي؟_چون ميخواستم شعونات اسلامي رو رعايت كنم و ببينم اگه خوابي لباسمو عوض كنم و اگه بيداري بگم كه روتو اونوري كن!خنديديم و من گفتم:حالا من بخوابم يا رومو اونور كنم؟_روتو اونور كن ...
كامران:هومن؟ اصلا انگار نه انگاراااااااا خوووووب؟؟_ مگه چي شده؟ _اصلا تو باغ نيستي_ چرا نيستم پس اين درخت رو ببين خشك شده و ميوه اي نداره!! _دست بردار تو به چوب لباسي هم گير ميدي تو اين هيري ويري؟؟!!بدو پسر!!_چشم مادر_هومن مزه نريز_احتياجيبه مزه ريختن ندارم خودم يه پا مزه ام! _مشخصه بدوووو_ با اين موها بيام؟_كلاه سرت كن_يه بار كلاه سرم گذاشتم بدجور شد_مگه چي شد؟_هيچي ديگه تو كلام گم شدم اينقدر بزرگ بود چون با تو مشغول به كار شدم!!. كامران بالش رو به سمت هومن پرت كرد و با خنده گفت اقاي بامزه بدوووو!!! _النا ميتوني برگردي. _الناااااااااااااا؟_...._الي من كه روي تخت خوابيده بودم و رويم رو به ديوار كرده بودم و گويي خوابم برده بود هومن اومد و گفت: بيچاره النا معلومه هفت قرن نخوابيده!.كامران:زلزله بيا بريم_چشم اتش فشان برگرديم النا همه كلماتمون رو مو به مو ميگه صبر كن! همشون عجيب غريبن!!
☻☻☻☻☻☻
فهميه: نينا جون ميز شام رو بچين فريده؟ بچه ها نميان؟_بيان اخر شب ميان_خونه چقدر سوت و كور شده نه؟...سينا:خاله جون؟دستت درد نكنه برگ چغندر نبوديم كه شديم اره ؟؟؟_نه بابا سينا جون خاله!!_يكي درو بازكنه.نينا: دستور نده دوقدم با ايفون فاصله داري!!_توكه يه قدم فاصله داري!.فهميه:باز شروع شد ... يكي درو بازكنه!!._بله؟_سينا باز كن!!_خاله فريده... بچه هات ماشاالله حلال زاده هم كه هستن تا اسمشون اومد خودشونم پيداشونشد!تا ميخواستم الان يه اب خوش از گلوم ببرم پايين سر رسيدن و جاي مارو گرفتن!!كامران اينا كه اومدن همگي خوشحال شديم و نشستيم سر ميز كه من گفتم: اتش فشان كدومتون بوديد!!. هومن قش قش خنديد و گفت:نگفتم كامران اينا عجيب غريبن!!_از تو ديگه بدتر نيستن! ...همگي براي رفتن به كنسرت اماده شديم و طولي نكشيد و در يك چشم بر هم زدن توي سالن بوديم ... انبوهي از جمعيت كه بي صبرانه انتظار ورود كامران و هومن به استيج مي كشيدند و داد و فرياد هايي بر اسمان روانه ميشد طوري شده بود كه ما هم بي صبرانه انتظار پسر خامون رو مي كشيديمو و انتظارها ها خاتمه پيدا كرد و كامران و هومن با شور و هيجاني خاص وارد صحنه شدن و جيغ و فريادها هر لحظه بيشتر ميشد و ما هم كه رديف اول سمت چپ استيج بوديم براي پسر خاله هامون دست تكون ميداديم و سوت مي كشيديم... نينا خيلي بي تفاوت دست بر سينه زده بود و نظاره گر پسر خاله ها و انبوه جمعيت بود ... اما من بر عكس نينا شور و ذوق عجيبي داشتم . شعر تو خود نمره بيستي رو برگزار كردن و من هم همراه جمعيت پيشخواني مي كردم ... هومن خيلي خوشگل و جذاب تر از هميشه شده بود و مثل هميشه خنده اي شيطنت وار روي لبش بود. هومن با پرش شعر رو ميخوند و به ماها نگاه مي كرد. هومن نزديك طرفدارا شد و دستشون رو فشرد و وقتي به سمت نينا اومد و تا خواست دستشو بگيره متوجه چهره سرد و بي روح هميشگي نينا شد و چون نينا اصلا دستش رو بالا نگرفته بود حتي لبخندي بر لب نداشت هومن دست خاله فريده رو گرفت بعد خاله فهيمه و بعد منو ... تا دست منو گرفت ، وجود مرا كه سردي توام با استرس فرا گرفته بود و دستانم بدون انكه بدونم يخ كرده بود فشرد ناگهان گرمي وجود او به بدنم منتقل شد و قلبم ناگهان همچو عقربه ساعتي كه تند تند حركت مي كرد همانند شد... حال خودم را نميدانستم فقط ميتوانم چند كلمه اي توصيف كنم ان هم استرس عجيب و به خصوص تعجب اوردي داشتم. طوري كه نفهميدم كي دست هومن از دستانم رها شد و كي اهنگ تو خود نمره بيستي به اتمام رسيد. مات و مبهوت شده بودم انگاري براي اولين بار بود كه هومن را ميديم و هومن دست مرا مي گرفت من چرا اينگونه شده بودم؟ براي چه؟ بعد از اهنگ تو خود نمره بيستي، بگو منو كم داري خونده شد...اينقدر با احساس خوندن كه متوجه قطره اي داغ و اتشين روي گونه ام شدم اري اشك من بود بدون انكه خودم بفهمم دستانم ميلرزيد و اشكانم بدون انكه خودم بخواهم روي كوير گونه هايم جاري بود. ناگهان كامران بعد از انكه دستان طرفدارانش را فشرد به سمت من امد و دست منو گرفت و با تعجب نگاهم كرد و چيزي نگفت و از من دور شد. نينا:چته النا؟ _..._النا با توام؟_..._الي؟؟؟_هان؟ چي شده؟ بله؟_حالت خوبه؟ _اره خوبم چ..چطور مگه_ چرا رنگت پريده و داري گريه ميكني؟_من؟_اره_نه..نه...
خوبم شعرش يه كم زيادي رو من تاثير گذاشت.اما انگاري حال من قابل كنترل نبود... چشمانم مدام حركت هاي هومن را دربرگرفته بود و گوش هايم به تنهايي صداي هومن را ميشنيد و قلبم اكنده از استرس شده بود و تند تند مي تپيد. واي چرا من اينطوري شده بودم؟ خودم از حركات خودم متعجب شده بودم. حال هومن هم متوجه حركاتم شده بود و مدام مرا نگاه مي كرد و كامران هم نگران حال من بود... يكدفعه احساس كردم بدنم به طور كلي يخ شد و سرم گيج رفت و دگر هيچ نفهميدم!!!...تنها صدايي كه شنيدم اين بود _چيشده خانوم دكتر؟... صداي خاله فريده بود... _افت فشار زيادي كرده. من كجا بودم؟ با ترس چشمانم را گشودم كه كتي دست منو گرفت و گفت: مامان النا چشاشو باز كرد...فريده:خوبي خاله جون؟_من كجام؟ _نگران نباش فقط افت فشار زيادي كردي... نينا: اصلا النا چرا يكدفعه حالت بد شد تو كه خوب و سر حال بودي. با حركت منفي سر پاسخش را كه نميدونم بود دادم.فهيمه: چيشد اخه؟؟..پرستار: خدارو شكر زود رسوندينش وگرنه به علت افت فشار زياد امكان به اغما رفتنش خيلي بود...افت فشار يكي از اصلي ترين عامل براي رفتن به كماست. بايد دو روز اينجا بمونه و سرم بهش وصل بشهبيمارمون هم الان فقط به استراحت نياز داره لطفا تنهاش بزاريد...فريده: من ميتونم پيشش بمونم؟... كتي: نه من مينونم_فقط يك نفر!! كتي:مامان من بمونم بهتره_باشه مامان جان فقط خوب مراقبش باش. خاله فريده يك بوس از پيشانيم كرد و گفت: مراقب خودت بيشتر باش خاله جون_باشه خاله جون...همه كه رفتن كتي گفت:النا دستات چرا اينقدر مي لرزه؟_نميدونم...چرا من اينطوري شدم يكدفعه؟_خودت نميدوني از من مي پرسي؟؟_نميدونم كتي نميدونم هيچي نميدونم... كنسرت تموم شد كتي؟_ اره 3ساعت ميگذره..._الان من چند ساعته اينجام؟_چهار ساعت!درست نيم ساعت بعد از شروع كنسرت حالت بد شد_ساعت چنده؟_9 شب_وااااااااي ببخشيد كتي...مزاحم تو هم شدم_ نه بابا چه مزاحمتي ادما توي اين روزا بدرد هم ميخورن.يكدفعه درب باز شد و كامران با هومن با يه دست گل خيلي خوشگل وارد اتاق شدن. بازم قلبم با ديدن هومن شروع به تپيدن كرد! اين ديگه چه صيغه اي بود؟ هومن صورتشو پشت گلا قايم كرده بود و يكدفعه ور داشت و گفت:سلام سلام... خوبي؟ . نميدونم چرا ولي رويم را اونطرف كردم شايد بخاطر اينكه دوباره حالم مثل اون موقع بشه، واهمه داشتم...!!!هومن: خانوم دكتر حداقل جواب سلام مارو بده.... كتي:هومن جان... داداش النا حالش مساعد نيست.كامران اومد روبروي منو روي تخت نشست و موهايم را از كنار صورتم كنار زد و گفت: النااااا؟ تو كه هنوز گريوني؟؟! چيشده؟ اتفاقي افتاده؟ما كاري كرديم؟. هومن: او او او كامي جمع نبند من كه از خودم خيالم راحته چون هيچ كاري نكردم..._هومن جان وقت شوخي نيست...يكم ملاحظه كن!_چشم اقا جون!!. كامران چشمانش را درست كرد و چيزي نگفت ولي با اشاره به اونها فهموند كه با هم حرف بزنن تا من راحت باشم.كامران:النا جان؟ عزيزم چي شده؟. قطره اشكم روي گونه ام ريخت و سرم رو به حالت منفي تكون دادم و گفتم: كامران يه چي بهت بگم باورت ميشه؟_اره بگو چرا كه نه!!_خودمم نميدونم به خدا نميدونم چرا يكدفعه اين طوري شدم نميدونم كامران نميدونم..نميدونم..نميدونم..نميدونم_ok…ok!! Cool it Elena ...ناراحت نباش هومن: النا حالا تقصير كيهجوابي ندادم كامران كه دست مرا گرفته بود رها كرد پشت پنجره رفت نظاره گر بيرون شد و كتي هم سرش را ميان دو دستانش گرفت... ! دوباره قلبم تند تند تپيد عرق سردي روي پيشاني ام نشست و دستانم يخ كرد تمام وجودم به لرزه افتاد!! اخه براي چه... ؟! ناگهان هومن روي تخت نشست...پس قلبم متوجه قدمهاي هومن و نزديك شدنش به من شده بود!!!اما چرا؟!! چرا هومن؟!! _النا؟_..._النا چته؟منو نگران كردي..._هومن فقط از پيشم برو _كجا برم؟!!النا تو چرا 180 درجه فرق كردي؟يهو چي شد؟... بدنم شروع به يخ كردن كرد و داشتم مث اون موقع ميشدم كه داد زدم و گفتم:بروووووووووووو ...مگه نميشنوي مي گم برو...نميخوام ببينمت بروووووووووو! هومن با ناراحتي نگاهم كرد و دسته گل رو پرت كرد روي ميز كنارم و اتاق را به سرعت ترك كرد!!!كامران و كتي با تعجب تمام فقط نگاهم ميكردن و خودم از دست كار خودم ناراحت شدم و مثل گوله زدم زير گريه .كامران با اشاره به كتي گفت از اتاق خارج بشه خودشم اومد كنارم نزديك صورتم شد و گفت:النا تو چته؟ميشه بگي؟ تو الناي ديروزي نيستي توي اين يك روز چه اتفاقي افتاده كه الناي منو به اين روز انداخته؟...دستانم رو گرفت و فشار داد
و گفت:النا دستات چرا اينقدر يخ كرده و ميلرزه؟!دستش را به صورتم كشيد و اشكهايم را پاك كرد و گفت:حيف نيست چشماي خوشگل مشكي رنگت اينقدر گريون باشن و گونه ام را بوس كرد و گفت:حرف بزن الي خواهش ميكنم فقط حرف بزن و گريه نكن، خواهش ميكنم_كامران حالم خيلي بده؟! پرستار وارد اتاق شد و گفت:چه خبره اينجا... فشارم رو گرفت و گفت:با اين بيچاره چيكار ميكنيد؟فشارش روي پنج شده؟ براش خطر داره متوجه هستيد؟ كامران:خانوم پرستار ما خودمونم نميدونيم چرا يكدفعه حالش بد شد ما كه كاري نداريم_نيم ساعت پيش به زور سرم روي هفت اومده بود توي اين نيم ساعت چي شده؟_هيچي برادرم اومد كنارش و ايشون يكدفعه داد زد و گفت برو بيرون و شروع به گريه كرد!_پس مشكل برادرتونه!_برادرم هميشه با منه_پس اين خانوم عاشق شده...يكدفعه داد زدم و گفتم:چرا همه فكر ميكنن من عاشق شدم؟من عاشق نيستم...عاشق نيستم!!كامران دستم را فشار داد و گفت:النا اروم باش خانوم پرستار شوخي كرد!! از حركات خودم به بهت افتاد بودم!! انگار هيچ كدوم از اين كارهام دست خودم نبود و همش برام غير عادي بود گريه كردم و گريه كردم...
--- بيرون از اتاق--- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- ---
كتي:هومن چيشد؟ چرا فقط با تو اينطوري كرد؟_براي خودمم تعجبه!من كه كاري نكردم!_حالش خونه خيلي خوب بود و بيشتر از هر روزي سر حال بود!_اره توي سالن هم خوب بود شعرارو همخوني ميكرد نميدونم ديگه چيشد!
--- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- ---
_ النا جان بسه عزيزم ديگه گريه نكن؟_كامران_جان؟_ميگي هومن بياد تا ازش عذر خواهي كنم؟_فكر نكنم هومن مونده باشه بزار برم ببينم...هومن بعد از چند دقيقه به تنهايي وارد اتاق شد و رفت پشت پنجره _هومن؟_بله؟_مياي اينجا؟_بگو!!_هيچي! سرم و زير ملحفه گرفتم و چشمانم را بستم سرم خيلي خيلي درد ميكرد هومن اينقدر سرد برخورد كرد كه بند كلمه از زبانم رها شد البته حق داشت من يكدفعه سرش داد كشيدم.. ملافه رو از روي صورتم كنار كشيدم دگر هومن نبود! هومن نبود و رفته بود!! چند دقيقه بعد كتي وارد اتاق شد و
چيزي نگفت منم نفهميدم كي خوابم برد! نور خورشيد كه از كركره هاي پنجره گذشته و به چشمانم تابيده شده بود مرا بيدار كرد!كتي:سلام خانوم خوش خواب! سلام كتي جان ساعت چنده؟12:30 ظهر! _wow!!! يعني من تا الان خواب بودم؟!_اره ديگه پرستار:سلام دخترم خوبي؟_مرسي بد نيستم.استينم را بالا زد و فشارم را گرفت:9 روي سيزده!!!!خيلي كمه خيلي!ولي نسبت به ديروزي خوب بود،بيشتر مراقب خودت باش دختر منم از اين سهل انگاري ها زياد ميكنه مثلا رژيم ميگيره و فشارش يكدفعه مياد پايين الانم معده درد گرفته تو چي؟تو كه رژيم اينا نميگيري چون وزنت و هيكلت فوقالعادس!_نه بابا رژيم كجا بود ولي حساب شده و به اندازه غذا ميخورم تا فرم بدنم خراب نشه_پس چرا فشارت افتاده بود؟تو كه نه رژيم ميگيري نه عاشق شدي نه دپسرده شدي نه چيزي پس چرا اينطوري شدي؟!!_نميدونم_از نظر من افت فشار چند علت داره يكي اينكه رژيم بگيري دوم اينكه از روي عصبانيت افت فشار كني كه البته امكان داره كسي كه عصبي ميشه فشارش بالا هم بره سوم اينكه سو تغذيه داشته باشي چهارم اينكه عاشق شده باشي و اينا علاماتش باشن! يكي از اينها!!حالا به تو كداميك از اوامل مذكور دست داده؟!!_باورتون ميشه بگم نميدونم_نه نميشه! افت فشار الكي نيست كه! _ولي هيكدوم نبود_منم ميدونم هيچكدوم نبود ولي به يه مورد شك دارم!_چي خانوم پرستار؟عصبانيت منظورتونه كه من اهلش نيس... ريسمان كلماتم را بريد و گفت:نه به اين شك دارم كه عاشق شده باشي_نه بابا عشق و عاشقي واسه نوجواناس 14-15 ساله ها..._كي گفته؟خود من الان عاشقم...منو كتي از فرط تعجب باهم گفتيم:عااااااااشق؟؟..._مگه شما ازدواج نكرديد؟_چرا اما شوهرم عمرشو داد به شما و الان عاشق شدم_عاشق كي؟؟!!_برادرش،برادر شوهرم...خنده داره؟؟!!ديدي حالا عشق و عاشقي فقط براي نوجوناي 14-15 ساله نيست؟!مگه ما دل نداريم قلب نداريم؟!_چرا اما من جزو اون دسته از ادما نيستم_چرا خودتو گول ميزني عزيزم؟ پس عاشق شدي و خبر نداري يا از ترس اشكار شدن خودتو مي قبولوني كه عاشق نيستي هان؟!من چيزي نميدونستم اينقدرحالم بد شده بود كه حتي قدرت فكر كردن هم نداشتم يعني من عاشق شده بودم؟امكان نداشت چون از نظر من عشق يه چيز الكي بود و مسخره اونوقت چطور ميتونستم عاشق شده باشم!عاشق كي؟حواسم نبود و بلند كلمه اي كه درون ذهنم بود به بيرون انتقال دادم:عاشق كي؟!!!_عاشق كسي كه قلبت براش بتپه وقتي قدمهاش بهت نزديك ميشن قلبت بايسته و با تمام وجود حسش كني وقتي گرمي دستاش به دستت ميخوره به بدنت انتقال پيدا كنه و حس كني با اون همخون شدي وقتي چشم تو چشمش مي اندازي تمام وجودت بلرزه و براي اينكه چيزي از درونت اشكار نشه و نهان بمونه دوست نداري ببينيش...وقتي حرف ميزنه فقط صداي اونو بشنوي و با تمام وجود كلمه به كلمه حرفاش رو ضبط كني و بعدا تو خاطراتت تكرار كني وقتي ميخنده از اينكه اون چقدر خوشحاله اشك خوشحالي و شادمامي سر ميدي وقتي كنارته بدون اينكه بخواي بوي عطر بدنش رو حس ميكني و با اون تو رويا ميري... و اين يعني عشق واقعي و دروني همين خانوم النا!!يعني من عاشق هومن شده بودم؟واي امكان نداشت!چطور ممكن بود يعني همه اين حركاتم از عشق واقعي و درونيم نسبت به هومن ...پسر خالم منشا ميگرفت؟! بارورم نميشد ... يعني باورش برم مشكل و از همه مهم تر غير قابل قبول بود!!پرستار:حالا دخترم عاشق شدي يا بازم ميخواي انكار كني؟! كتي:من هي بهش ميگفتم عاشق شدي عصباني ميشد و ميگفت الكي مارو عاشق نكن و فلانو فلان ... حركاتش واضح بود كه عاشق شده!!هي تو فكر ميرفت! خدا ميدونه به كدوم بنده خدايي فكر ميكرد. ابرومو بالا انداختم و چشمانم را ريز كردم و گفتم: كتــــييي؟؟
_منظورم همون اقاي خوشبختي بود كه پريروز بهت گفتم_كتيييييييييي؟؟!_ببخشيد خانوم دكتر!!پرستار:مگه ايشون دكتر هستن؟_بله خانوم پرستار! كارش اينه كه با انبردست و اچار فرانسه و دريل ميفته به جون دندوناي مردم!يعني ميخواد به جونشون بيوفته و االان و درحال حاضر داره اموزش هاش رو ميبينه!!...همگي خنديديم و خانوم پرستار گفت از الماس روي دندونت و سفيدي دندونات حدسايي زده بودم!!ايشالله موفق بشي_مرسي ممنون_اما جواب سوال منو ندادي كلك!!.كتي:هي ميخواد در بره!_كتي؟؟_بله؟؟!_...!!كامران با يه دسته گل وارد اتاق شد و پرستار هم مشغول عوض كردن سرمم و هواگيري اش شد...كامران:سلام النا خانوم_سلام كامران... گلهاي افتابگردون هاي خوشگل رو مقابلم گرفت و گفت:بفرمائيد _مرسي كامران اين كارا چيه_نه بابا چه كاري (رو به پرستار كرد و گفت) حال دختر خاله ما چطوره؟!!_اگه به خودش فشار نياره و به معشوقش فكر نكنه فشارش هرچه سريع تر متعادل ميشه!!_الان چنده؟!_9 روي دوازده- سيزده!!_النا فشارت كه هنوز يك رقميه؟!_چيكار كنم كامران مگه دست خودمه؟_پس دست كيه؟كتي:ايشون فشارشون دست قلبشونه نه عقلشون!!_كتي؟ بابا عشق و عاشقي چيه راه انداختي؟ اه!!
كامران خنده ي بانمكي كرد و چشماشو ريز كرد و گفت: اره الناااااااا؟؟!_كامراااااان توام؟!!و همگي خنديديم و كامران گفت: حالا عاشق كي شدي؟!_نه خير همتون اشتباه ميكنين من عاشق نشدم اصلا نميدونم (ق) عاشق رو با كدوم نوعش مينويسن كه بخوام عاشق هم بشم_هم خودتو گول ميزني هم مارو!!همگي و از جمله خودم به شدت خنديديم و پرستار گفت: ببين ديگه چقدر از عاشقي تابلو شدي كه پسرخالت هم كه اينجا نبود فهميد كه داري خودتو گول ميزني!_مثل اينكه همتون دست به يكي كرديد مگه نه؟؟!سينا با دست گل و شيريني به همراه نينا و خاله فريده وارد اتاق شد و گفت:چي شده ابجي گلم؟!!كي تورو به اين روز انداخته؟با همگي سلام و احوال پرسي كردم و نينا گفت: خوبي النا؟! _به لطف احوال پرسي هاي پياپي شما بد نيستم!!سينا:النا تو ديگه چرا اين حرف رو ميزني؟توكه ديگه بايد به اخلاق هاش اشنايي داشته باشي!ماسك صورتشون دير ميشد اگه يك دقيقه به شما زنگ ميزدن!_سينا؟!_بله عزيزم؟!_همچين ميگي انگار خودت 24 ساعتهBACKUPمن شده بودي!_اين بي معرفتا به من نگفتن!به من گفتن كه تو پيش ماماني اگه من ميدونستم كي اينجوري شدي برات تمام وقت باديگارد ميزاشتم!_حال مامان خوبه؟ سورنا چطوره؟ _همه خوبن!مخصوصا داداش كوچولوم!_خيلي دلم ميخواست ببينمش_مامان امروز مرخص ميشه_واي منم ميخوام مرخص بشم مامان بفهمه اينجام پس ميوفته!.فريده:خاله جون نگران نباش من ميگم رفتي ...رفتي.._خاله ما كه اينجا به غير از خاله فهيمه كسي رو نداريم!كتي:من كه پيش توام النا... مامان بگو با كتي رفتن خونه دوستش!فريده: كتايون يه چيز ميگي ها!!تو اينجا دوست داري؟!. كامران:پس چيكار كنيم؟! سينا:اينجور جاها مخ هومن بدجوري به درد ميخورد نه؟!ياد هومن افتادم اون كجا بود؟چرا نيومده بود؟! خاله فهيمه كه پيش مامانم بود پس هومن كجا مونده بود؟!ديشب چرا واي نايستاد يا چرا پيشم نيومد كه بدونه چيكارش دارم؟!كتي:الناااااااا؟!!النا؟كجايي؟!_هان هيچي هيچي!. كتي خنديد و اروم گفت:اي كلك!...چشم غره اي همراه با خنده اي ملايم به كتي كردم و چيزي نگفتم!هركاري كردم ديدم نميتونم سراغي از هومن نگيرم و بلاخره پرسيدم:خاله فريده هومن كجاست؟_پيش الن دوستش رفته_اهان_چطور مگه؟!_اخه...اخه... خ...خوب... بخاطر اينكه كامران بدون برادرش جايي نميره و تعجب كردم كه چرا هومن همراهش نيست!خاله فريده لبخندي زد و رو به جمع كرد و گفت: بهتر نيست النا جان رو غروب ترخيص كنيم؟!
كامران:مامان ما كه حرفي نداريم بيمارستان بايد ترخيصش كنه الكي نيست كه!_ميدونم منظورم اينه كه شماها موافقيد با مسئول بيمارستان صحبت كنيم...سينا:اره خوبه...فريده:پس كامران با سينا بريد پيش مسئول ببينيد موافقت ميكنه؟!يا نه!!كامران و سينا با هم از اتاق خارخ شدن و خاله فريده اومد جاي كامران روي تخت و كنار من نشست و گفت: خاله جون از امروز كه مامانت رو مرخص ميكنن مراقب باش كه ديگه بچه دار نشه چون هرچي نا توي فرهنگ لغات بود روي بچه هاش گذاشت!! همگي خنديديم و نينا گفت: اينو بايد به بابامون بگيد مراقب باشه...و همگي خنديديم و خاله فريده گفت ايشالا هرچه زودتر كاراتون رديف بشه و بيايد پيش خودم!نينا:ولي من اونور و دوست ندارم!براي مسافرت خوبه ولي نه براي زندگي!_شماها كار به كار اينجور چيزا نداشته باشيد فقط بيايد پيش خودم!لبخندي زديم و كامران و سينا به همراه مدير يا همون مسئول بيمارستان وارد اتاق شدن و مسئول بيمارستان گفت: اول بايد ببينم فشارش دو رقمي شده يا نه...بعدا !!. فشارم رو گرفت و گفت:9 روي هفده! نميشه!ناراحت شدم و گفتم:ولي اقاي دكتر!_نميشه ما مسئوليم!_خواهش ميكنم..._گفتم كه نميشه مگه داريد جنس ميخريد يا ميفروشيد كه چونه ميزنيد ميگم نميشه يعني نميشه. به نظر ميخورد دكتر ادم مستبدي باشه و كسي حق نداشته باشه روي حرفش حرف بزنه و دكتر بدون اينكه به بقيه حرف هاي ما اعتنايي بده از اتاق خارج شد وكامران و سينا هم به دنبال دكتر رفتن تا رضايتش رو جلب كنن.فريده: دكتر هم يه جورايي راست ميگه مسئول ديگه!. كتي:مسئول خودشه!بايد به خودش جواب پس بده؟! مسئول بيمارستان خودشه كس ديگه نيست كه ميگه مسئوله. خنديدم و گفتم:حتما مسئول وجدانشه.نينا: اين.....اين؟!النا يه چي ميگي ها! برو توي اتاقشو ببين بعد بگو!!! دخترا تا دم درش صف كشيدن.فريده:نينا جان گناه مردم رو نشور حتما كار ديگه اي باهاش داشتن...نينا:چه كاري مهم تر از اون كار!. به نينا چشم غره اي رفتم و لبم را به معناي (زشته) گزيدم و كتي هم شروع به خنديدن كرد و خاله فريده جز خنديدن هم راه ديگه اي براي خاتمه دادن به اين مساله نداشت.چند دقيقه بعد كامران با شعف و شادماني وارد شد و گفت: بلاخره راضيش كرديم. كتي:چطوري داداش؟_به قول شما ايروني ها با رشوه يا همون زير ميزي كه سينا جون زحمتشو كشيد!.النا: وا كامران يعني چي؟! اون كه ميگفت مگه داري جنس خريداري ميكني يا ميفروشي كه چونه ميزني اونوقت رشوه ميگيره اينكه خيلي بدتر از حرفشه!سينا وارد شد و گفت: حلَه ديگه بريم! النا: سينا تو رشوه دادي؟_اره_ممنون ولي چرا؟! _خب ديگه بعضي ها اينطوري هستن!كتي: پس حرف نينا درست درومد...رو به كتي كردم و گفتم:يه جورايي!! پرستار اومد تو اتاق و گفت: اين سرم رو تو خونه بايد وصل كنيد_اما خانوم دكتر من از اينجا ميخوام زودتر خارج شم كه مامانم اومد منو نبينه توي اين وضع اونوقت شما ميگيد تو خونه اينو وصل كنم؟!_اگه يكوقت يه اسمشو نبر گل كرد و فشارت اومد پايين چي؟_نه ديگه مطمئن باشيد_پس پاشو زود تر از اين جا برو خوشگل خانوم. همگي از بيمارستان خارج شديم و با يه اژانس به خونه رفتيم سرم خيلي درد ميكرد انگار امواجي متلاطم توي سرم در حال جابه جا شدن بودن! سينا هي ميگفت برم بخوابم و استراحت كنم اما هيچ رغبتي به استراحت نداشتم از دست حركاتم خودم توي اين دو روزه عاصي شده بودم و به فكر اين بودم كه چگونه از دل هومن درارم!!روي كاناپه نشستم و سرم را بالا گرفتم و در افكار پريشانم غوطه ور بودم! باورم نميشد عاشقش شده باشم؟!يعني شده بودم يا به خودم تلقين ميكردم؟! هيچ نميدونستم و چاره جز فكر كردن بيشتر نداشتم!فريده: النا جون خاله بيا اين شربت اناناس رو بخور يه كم فشارت بياد بالا كتي تو هم براي النا اون پرتغالها رو پوست بكن_باشه مامان جان!از كاراي اونا خندم گرفت و گفتم:واي خاله يه فشار پايين اومدن كه اين كارا رو نداره الان خوبم!_اره خوبي كه فشارت روي 9 اومده! تو الان بايد فشارت 13 باشه! بگير بخور ديگه لوس نشو..._خاله؟_جان خاله؟_هومن نمياد؟؟!حتي اختيار حرف زدن خودم را هم نداشتم و نمي دونستم چي ميگم! ناخوداگاه اسمش بر زبانم جاري ميشد...من اصلا قصد نداشتم همچين سوالي رو بپرسم ولي ناخوداگاه روي زبانم امد!_النا؟_ب..بله خاله...؟_مگه سوال نكردي؟!_چ..ر ...ر..اااخاله چرا_ پس چرا رفتي تو فكر؟! هومن شايد براي ناهار هم نياد!كارش داري؟!_نه نه...خب ...خب همينطوري پرسيدم_اخه يه طور خاصي پرسيدي_چه طوري؟!_چميدونم والا تو منم دچار توهم كردي حتما!
خالم خنديد و منم به زور لبخندي زدم! احساس ميكردم مثل يك ادم اهني شده بودم كه اختيار راه رفتن حرف زدن فكر كردن ،گوش دادن هم نداشت.شايد تعجب اور باشه و كسي باور نكنه ولي اصلا حالم دست خودم نبود و متوجه كارهام نبودم.خدايا من چرا اينطوري شده بودم؟!كتي:شربتت يخيد النا مغزت هنگ نكرد اينقدر فكر ميكني؟!_من؟_نه من! _هومن؟؟!!؟_كي گفت هومن؟! تو حالت خيلي بده خيلي!!_من گفتم هومن؟_نه من گفتم، النا تو حالت خوبه؟!_اره_نه من فكر نميكنم!بيا اين پرتغتلها رو هم بخور بعد برو نيم ساعت بخواب تا ناهار حاضر بشه. شربت نخورده رو روي ميز گذاشتم و رفتم توي اتاق و درب رو هم بستم! روي تخت دراز كشيدم و چشمانم را بستم خيلي خوابم ميومد ولي اصلا نميتونستم بخوابم و همش تصوير هومن جلوي چشمام ميومد و حركاتش روي استيج! پاشدم روي تخت نشستم و سرم را ميان دو دستانم گرفتم ... پاشدم كتاب برداشتم و روي تخت دراز كشيدم تا چشمانم خسته بشه و بخوابم ولي انگاري طلسم شده بودم و هيچ كاري روم اثر نداشت ودريغ از يك لحظه چشم بر چشم نهادن بدون هيچ فكر و خيال...سينا وارد اتاق شد و گفت:بيداري_اره اصلا نميتونم بخوابم_چيشده النا همه نگرانت هستن!_چيزي نيست خوبم بهتر از ديروز هستم. سينا اومد كنارم روي تخت نشست و گفت:النا منم خيلي نگرانتم رنگ و روت مثل گچ سفيد شده چشمات گود افتاده و قرمز شده چيشده؟!_اينجوري كه منو به تصوير كشيدي احتمالا ديو سياه قصه ها از من خوشگل تره!..._!!!!_سينا؟ ببينمت!!روتو به من كن....سينا؟_بله؟_تو داري گريه ميكني؟_من تو دنيا دوتا ابجي دارم ولي تا الان نه احساس كردم نه ميكنم كه نينا خواهرمه چون خيلي سرد و بي روح و بي تفاوته خيلي خيلي!! و تنها ابجي خوب و مهربون و خوشگلم تويي و طاقت ندارم يك لحظه ناراحتيت رو ببينم درسته منو نينا فاصه سنيمون نزديك به همه ولي هيچ وقت بودنش رو احساس نكردم و با اينكه با تو دوسال تفاوت سني دارم و بيست سالمه خيلي راحت ترم و يك دقيقه نميتونم نبودنت رو باور كنم!چون اين خواهر من دل كوچيك و مهربونه و هيچ جاي دنيا هيچ كس همچين خواهري گيرش نمياد!سينا رو بغل كردم و گفتم:قربون داداش عزيزم بشم كه مثل خودم مي مونه و طاقت هيچ چيز رو نداره_خيلي دوست دارم النا خيلي_منم دوست دارم كجاي دنيا كسي پيدا ميشه كه خواهر يا برادرش رو دوست نداشته باشه...نينا هر چي هم كه باشه هر اخلاق بدي رو اصلا بدترين اخلاق رو هم داشته باشه خواهرته و نبايد حتي يك ثانيه اونو احساس نكني!اون جزو خانواده ماست و با ما همخونه! خون هر سه تاييمون كه الان يه نفر جديد هم عضو خانوادمون شده يكيه و همه در مقابل همديگر بايد احساس مسئوليت كنيم و اون مسئوليت احترامه.درسته سرده و بد اخلاقه ولي اين دليل نميشه كه از قلب و احساس خودت طردش كني هركسي اخلاق هاي خاص خودش رو داره عزيزم و بايد ما باهاش بسازيم و شايد تونستيم درستش كنيم_چه طوري؟_با محبت با دلسوزي با احترام با درد و دل كردن_اخه اون جنبه هيچ چيز رو نداره_ميدونم ولي ما كه خواهر و برادرش هستيم بايد اين جنبه رو به وجود بياريم نه يك جا بلكه پا به پا و پله پله و دست به دست هم!شايد اونم مشكلي داره كه اينطوري شده و اون مشكل هم اينكه احساس درونش مرده! و احساس مرده يكجا بوجود نمياد.
كامران: خانوم اقا پاشيد بيايد سر ناهار! جانم فدايت شوم بعد از غذا بعنوان هضم كننده!خنديديم و دور ميز نشستيم. _ واي خاله فريده خيلي وقت بود عدس پلو نخورده بودم مرسي_نوش جونت...كامران:هومن اين غذاي مامان رو بعد از فسنجون خيلي خيلي دوست داره_جدي ميگي كامران؟_اره!!!سينا:پس چرا نيست خاله فريده؟!_حوصلش سر رفته بود و دلش براي دوستش تنگ شده بود رفت پيش الن.كتي:اينم با اين النش مارو جون به لب كرد! ميشينه پاميشه الن...ميخوابه پاميشه الن! سينا: كتي الن همون قد كوتاهه و سبزه پوسته بود؟_اره_بچه خوبي به نظر ميومد.كامران: خوب بودنش كه خوبه و نسبت به خارجي هاي ديگه سالم تره!.فريده: در كل پسر خوبيه و مثل پسراي خودم مي مونه ... النا تو كه عدس پلو دوست داري بخور ديگه_نميدونم چرا ميل ندارم.كتي:شربت اناناس و پرتغالها رو هم نخورد_عدس پلو خيلي دوست دارم ولي به خدااشتها ندارم!.كامران:سالاد بخور اشتهات باز بشه_ايناها توي پيش دستي ريختم ولي اصلا ميل ندارم.فريده: اينجوري كه استخوانات از هم وا ميره!مامانت ترو با اين سرو وضع ببينه كه منو ميكشه! ميگه دخترمو سالم بهت دادم سالم ميخوام_نه بابا خاله من غذا نميخورم شما چرا محاكمه بشيد؟_چون من بايد مراقبتت ميموندم حالا هم بخور كه نخوري ناراحت ميشم...با اينكه اصلا ميل نداشتم چند قاشقي خوردم و و تشكر كردم_چيزي نخوردي كه!!!_اصلا ميل نداشتم فقط به خاطر اينكه ناراحت نشيد خوردم_نوش جون.همون موقع كه از غذا دست كشيدم كامران هم دست كشيد و گفت:بيا بريم كارت دارم...با هم به اتاق رفتيم و كامران گفت: النا چي شده؟ خواهش ميكنم بگو و مطمئن باش به كسي نميگم!_منم ازت خواهش ميكنم نپرس!_اخه چرا النا؟ براي چي؟! ميدونم كه من برات يه غريبه ام!_ يعني چي كامران؟!يعني چي كه غريبه اي؟! يك بار ديگه اين حرف رو بزني نگات هم نميكنم_پس اگه غريبه نيستم مشكلت رو بگو!خوب ميدونم كه حال تو از كنسرت به اين ور اينطوري شد توي كنسرت چه اتفاقي افتاد؟!كامران درست تيرش را به هدف زده بود و من مانده بودم با جواب سوالي كه نميداستم و يا شايد ميدانستم و جرات بازگويي اش را هم نداشتم!چه جوابي را ميتونستم جايگزين واقعيت كنم تا واقعيت نهان بمونه؟!_النا من تمام حركات تورو زير نظر داشتم...استرس توام با نگاههاي مضطرب! فقط نميدونم چيشد كه عرق سردي روي پيشوني ات نشست و استرس و نگاههاي مضطرب ات براي چي بود؟!_چيز مهمي نبود_حتما انتظار داري باور كنم اره؟! چيز مهمي نبود كه تورو به اين روز انداخت مگه نه؟!خب اره ديگه چيز مهمي نبود!و از كنارم پاشد و به سمت درب خروجي اتاق رفت!_كامران؟_جان؟_هيچي...!كامران رفت و روي تخت دراز كشيدم! همه رو اسير و نگران خودم كرده بودم و از اين بابت شرمنده همگي بودم.اما...ناگهان صداي هومن رو شنيدم كه داشت به همگي سلام ميداد: سلام سلام... چطوري نينا خوبي؟_اره._چرا همگي افسرده و كسل هستيد؟! قيافه ها بدجوري دمق و توهم رفته چي شده؟.سينا: ناهار خوردي هومن؟_اره دوتا چيز برگر خوردم البته جاتون خالي!نگفتيد چي شده؟! .فريده: حال النا خيلي بده!هومن: نينا بريم بيرون عطر بگيريم؟_حوصله ندارم خودت برو _ پس بريم قدم بزنيم؟_خوابم مياد چرا اينقدر گير دادي هومن؟! گير تو ام بد جوريه ها! _نينا؟!_هان؟!_هان نه بله! _اه عصاب ندارم. و نينا پاشد و رفت توي يه اتاق ديگه.كامران: هومن نميخواي به دختر خالت سري بزني؟_همين الان از بيرون اومدم خسته ام حوصله ندارم برم بيرون_ اولا كي بود ميخواست الان بره قدم بزنه يا عطر بگيره دوما النا رو اورديم خونه!_خب به سلامتي،مامان من كجا برم استراحت كنم؟_روي كاناپه دراز بكش...!.كامران اروم در گوش هومن گفت: ميدونم از دست النا كمي ناراحتي ولي اون فقط با تو اينطوري نكرد بلكه با همه ما اينطوري كرد چون حالش بده خيلي هومن خيلي خيلي و ما بايد دركش كنيم._مثلا ميگي چيكار كنم؟_برو پيشش_ رفتم ديگه نديدي چيكار كرد؟خوبه خودت هم اونجا بودي_خب وقتي كه حال ادم بد باشه ميخواي چيكار كنه برات جانم فدايت شوم و گل گلاب بياد ؟!حالا برو پيشش!_باشه...!من فقط صدا ي سلام كردن هومن رو شنيدم اما نميدونم چرا كم كم قلبم تند تر از قبل ميزد و دست و پام يخ كرده بود!تا اينكه صداي درب رو شنيدم:النا جان؟ ميتونم بيام داخل؟...قلبم به شدت تند تند مي تپيد صداي هومن بود!احساس كردم دلم براي صداش تنگ شده بود دست و پام ميلرزيد و قدرت اينكه ارامش خودم را حفظ كنم وخونسرد باشم نداشتم با صدايي كه ميلرزيد پاسخ دادم:بيا تو هومن.تا درب رو باز كرد چشمانم از اشك پر شد و بغض نفهته اي كه در گلويم پنهان بود قصد اشكار شدن را داشت ولي مانع شدم.
_خوبي النا؟...و من فقط و فقط نگاهش ميكردم _الناااااااا؟!هومن دستش را جلوي صورتم تكون داد!تازه متوجه خودم و هومن شده بودم_بله؟_خوبي؟_مرسي هومن.روي تخت كنارم نشست و من گفتم:بابت رفتار ديشبم عذر ميخوام دست خودم نبود_ميدونم اشكالي نداره!حالا چرا تو چشات نمه اشك جمع شده؟!انگار تاحالا به دقت به چشمهاي هومن خيره نشده بودم...نگاه كردن به چشماش و گذشتن ثانيه به ثانيه از نگاه كردنم باعث تشديد ضربان قلبم ميشد.هومن دستانم را گرفت و گفت:چقدر دستات يخ كرده!. ناخوداگاه اشكي از گونه چشمانم روي دست هومن ريخت و گفتم:هومن دس..دس...دستمو ول ...ول كن!قيافه هومن اكنده از غم شد و گفت: النا حالا ميفهمم چقدر حالت بده.خيلي دلم ميخواست هومن رو بغل كنم...و شايد دواي درد منم همين بود ولي خب نميشد و اين كارم شايد پرده بر راز من ميگشود و من چاره جز تحمل كردن نداشتم!_النا تو داري گريه ميكني؟!. سريع اشكانم را پاك كردم و گفتم: نه نه!هومن به حالت تاسف سري تكان داد و پرسيد:النا به من ميگي چه اتفاقي افتاده؟!_به هيچ كس نميتونم بگم!!_النا دستات بدجوري ميلرزه چرا؟_نميدونم هومن نميدونم! خاله فريده وارد اتاق شد تا چيزي برداره كه با سرعت به سمت من اومد و گفت: اي واي چيشده؟! رنگ تو صورتت نمونده دستات چرا اينقدر ميلرزه..._خاله خوبم والا خوبم بلا خوبم._كتايون؟ زنگ بزن اژانس النا رو ببريم دكتر. كتي و كامران و سينا بدو بدو وارد اتاق شدن و اونا هم از قيافه و لرزيدن دستام به بهت افتادن و كتي گفت: چي شده مامان؟_النا حال مسائدي نداره اصلا هم نداره..._من هيچ جا نميرم خوبم.فريده: هومن چيشد؟هومن پاشد و دستني بر انبوه موهاي مشكي رنگش كشيد و گفت: يكدفعه ديدم داره گريه ميكنه و دستاش ميلرزه و حتي متوجه منم نبود! از روي تخت بلند شدم و داد زدم و گفتم: من حالم خوبه چرا همه فكر ميكنيد مريض هستم خودتون مريضيد من خوبم خيلي هم خوبم بهتر از قبل هستم ببينيد ...ببينيد چقدر خوشحالم!!همه چشماشون خيس شد و خاله فريده گريش گرفت و منو بغل كرد و گفت: اروم باش النا...تو مثل كتايوني براي منو هيچ فرقي نداري نميتونم يه قطره اشك تو صورتت ببينم_من گريه نميكنم و حالم خوبه. با اينكه دستام ميلرزيد ولي گرفتم روبروي اون ها و گفتم: ببينيد دستام نميلرزه...نگاه كنيد...چون حالم خوبه...من خوبم...عالي ام.......كامران دستي روي چشماش كشيد و از اتاق خارج شد سينا هم اشك درون چشماش حلقه بسته بود و هومن هم نظاره گر منو مادرش بود...فريده: كتايون مگه نگفتم زنگ بزن اژانس..._چرا چرااااا_من هيچ جا نميرم بي خود زنگ نزديد_چي ميگي خاله تو صدات، دستات، تمام وجودت، داره ميلرزه بعد ميگي من خوبم؟ صورتت پر از اشك شده! د اخه بگو چيشده چي..كي تورو به اين روز انداخته! يه حرفي بزن. هومن اومد مقابلم زانو زد و نشست بر زمين و با صدايي گرفته گفت: النا التماست ميكنم بگو چي شده و نگراني مارو بدتر از اين نكن!با جمله هومن مثل گوله زدم زير گريه و بي اراده بغلش كردم و گريه كردم اما چيزي از عشق درون خودم نگفتم و هومن هرچه بود پسرخالم بود و نميتونست متوجه بشه كه چرا من بغلش كردم چون پيش خودش فكر ميكرد كه دختر خالشم و از روي اينكه فاميل هستيم و دلم گرفته بغلش كردم البته هر كس ديگه اي هم كه بود همين فكر رو ميكرد... خاله فريده به كتي گفت: حداقل زنگ بزن به اون پرستاره و بگو يه توكه پا پاشه بياد اينجا و فشار اين طفل معصوم رو اندازه گيري كنه_باشه...هومن گفت: اروم باش الناجان...اروم باش...ايشالا مشكلت هرچه زودتر حل ميشه.ديگه نميدونست مشكل من خودشه و عشقش كه درحال ريشه در اعماق وجودم بود. از بغلش خودم را رها كردمو روي زمين نشستم و سرم را روي زانو هايم نهادم و گريه كردم! اري...من عاشق شده بودم عاشق هومن و امروز بود كه دست از گول زدن خودم برداشتم و بر اين باور رسيدم كه هومن را چقدر دوست دارم.حدود 45 دقيقه بعد پرستار اومد توي اتاق و همه رو بيرون كرد تا با من كمي حرف بزنه..._نگفتم النا خانوم... نگفتم بري خونه به سرم نياز پيدا ميكني؟حالا ديدي عاشقي؟_شما از كجا ميدونيد؟در حالي كه خانوم حفراني مشغول زدن سرمم بود گفت: من خودم اين راهها رو يكي پس از ديگري طي كردم و با يه نگاه ميتونم بفهمم تو دلت چي ميگذره!من نميدونم كيو دوست داري ولي هركي هست از اعضاي خانوادتونه...كار ها و حرف هاي خانوم حفراني فوقالعاده حيرت انگيز بود! اون چطوري تونسته بود اينچيزا رو بفهمه!_خانوم حفراني به نظرتون من بايد چيكار كنم؟_هيچي...با عشق ميشه چيكار كرد بايد به مروز زمان به طرفت ثابت كني دوسش داري با عملت فشارت هم كه روي هفته دختر! يعني چي؟ بيشتر مراقب خودت باش_دست خودم نيست، وقتي ميبينمش گريم ميگيره و دستام ميلرزه وقتي در دو قدمي من قرار داره از خود بيخود ميشم و نميفهمم كجام،كيم،چيكار ميكنم!_پس بايد ازش دور باشي_فردا پرواز دارن و برميگردن كشورشون!ميترسم از دوريش بدتر بشم_اتفاقا ازش دور باشي بهتره.هومن وارد اتاق شد و گفت: مامانم ميگه چيزي نياز نداريد؟_نه عزيزم.هومن درب رو بست و صداش اومد كه ميگفت: نينا خانوم عزيزم بلاخره نمياي بريم بيرون؟سرم رو تكون دادم چيزي نگفتم خانوم حفراني زير چشمي نگاهم كرد و گفت: النا خانوم من فهميدم طرف كيه اما ميخوام از زبون خودت بشنوم خودش بود؟خيالت راحت باشه به كسي نميگم چون از ادماي راز نگه ندار خوشم نمياد.سرم رو به حالت تاييد تكون دادم و خانوم حفراني گفت: اون كه دلش يه جاي ديگه گيره_ميدونم_چه عجب ديگه نگفتي نميدونم...نميدونم...نميدونم!نينا خاهرته نه؟_بله_هموني كه توي بيمارستان خيلي خشك ايستاده بود؟_بله خودش بود_خب ديگه من بايد برم مراقب خودت باش و سعي كن كنترل داشته باشي به حركاتتOK?_باشه سعي ميكنم. با خانوم حفراني خداحافظي كرد و چشمانم را بستم انگار اروم تر شده بودم.بعد از سه ساعت كه هم خوابيده بودم و سرمم تمام شده بود نينا كه تو رشته پزشكي عموم درحال تحصيل بود وارد اتاق شد و سرمم رو دراورد و خاله فريده اومد و گفت: ببين! رنگت اومد سرجاش حالا پاشو اين پرتغالها رو خور ويتامينC بدنت زياد بشه. پيش دستي رو گرفتم و گفتم:مرسي ممنونم به شما هم خيلي زحمت دادم_نه بابا چه زحمتي عزيزم.دو سه تا برگ از پرتغالها خوردم و پاشدم رفتم تو پذيرايي و روي كاناپه نشستم.كامران اومد كنارم و گفت:بهتري؟_اره _اين اره كه مثل بقيه اونا نيست مگه نه؟_مطمئن باش_خدا رو شكر. صداي زنگ درب اومد و ما كه مطمئن بوديم مامانم و خاله فهيمه و عمو پدرام و بابام هستن خاله فريده اسپند دود كرد و همگي به اسقبالشون رفتيم و داخل كه شدن همگي دست زديم و صوت كشيديم و بابام كه كيك گرفته بود گذاشت يخچال تا بعد از شام جشن كوچيكي بگيريم. كامران و خاله فريده و هومن قدم نورسيده رو تبريك ميگفتن و همه خوشحل بودن.مامانم با ديدن من گفت: النا تو حالت خوبه مامان؟بد نيست، يعني خوبم_رنگ و روت چقدر پريده_نه خوبم.خاله فهميه به اشپزخونه رفت و به كمك خاله فريده مشغول درست كردن شام شدن و ماهم همگي با سورنا بازي ميكرديم و اونم با اون كوچولو بودنش فقط به كامران و سينا لبخند ميزد و ميخنديد. كامران سورنا رو بغل كرده بود و همش باهاش بازي ميكرد: من كه از اين پسركوچولي خوشگل سير نميشم ماشالا چقدر شيرين و بانمكه.هومن: كامران بده منم بغلش كنم ديگه خوبه من حدس زدم جنسيت چيه و ناقلا به من نگاه هم نميكنه!نه النا؟_اره اره.كتي: چه چشما و موژه هاي خوشگلي داره_شبيه سيناس نه؟_اره اما رنگ پوستش به نينا رفته و يه نمه پوستش برنزه اس بزرگ بشه كپ پسراي ايتاليايي ميشه.سينا:خدا كنه اخلاقش فقط به نينا نره كه ابمون توي جوب نميره.كتي: ميخواي به خودت بره؟_نه من نميخوام از خودم تعريف كنم و بگم من خوبم و به من بره به النا بره بهتره.كامران: خوب نيست پسر گريه كنه.كتي:كي گفت كه گريه كنه_اخه به النا بره گريون ميشه و واسه پسر زشته گريه كنه. خنديدم و قطعه كوچيك سيب رو توي دهن كامران گذاشتم و گفتم: بهم ميرسيم انگاري من گريون به دنيا اومدم. يكدفه كامران بلند خنديد و زد روي پاش و سيب پريد گلوشو سرفه كرد ولي هنوز درحال خنديدن بود كه گفت:اينو...(سرفه) ديگه (سرفه) انكار نكن كه روده بر ميشم از خنده!. از قهقهه هاي كامران همگي خنديديم و منجمله خودم كه پرسيدم:چرا؟ _يعني تو ميخواي بگي به دنيا اومدي گريه نكردي؟! اينو كه گفت همگي خنديديم و گفتم: چرا گريه كردم نه كه تو گريه نكردي؟!!_ نه گريه نكردم.كامران: هومن بده من بده بچه رو خواستي بخندونيش بدبخت و به گريه انداختي كه!!_نه خير الان يه لحظه تورو ديد ترسيد و گريه كرد كامران خنديد و گفت_ پررو لولو خورخوره خودتي.مامان سورنا رو گرفت تا بهش شير بده. ساعت10:30 شب بود كه شام حاضر شد و سفره رو به علت تعداد جمعيت بالا زمين پهن كرديم و تا خواستيم وسايل رو بچينيم صداي زنگ اومد و سينا داد زد و گفت: مامان بزرگ و دايي فريدونن و زن دايي ارميتا هستن. همگي شوكه شده بوديم مخصوصا هومن و كامران كه از خوشحالي نميدونستن چيكار كنن. مادر بزرگ داخل خونه كه شد زد زير گريه و كامران رو بغل كرد و قربون صدقه رفت و گفت: پس هومن كو؟. هومن كه اشك خوشحالي روي گونه اش بود خنديد و گفت: ماماني من اينجام_قربون نوه خوشگلم بشم هنوز يادته منو چي صدا ميكردي؟ الهي درد و بلات بخوره تو سر دشمنات_مامان بزرگ چقدر فرسوده شدي...دلم براتون خيلي تنگ شده بود و جفت برادرا زدن زير گريه و كامران دست ماماني رو بوس كرد و گريه كرد. خب خيلي سخت بود ادم بعد از هجده سال اقوامش رو ببينه. دايي فريدون كه اومد با ديدن خوهر زاده هاش بغض كرد و زد به پهلوي كامران و گفت: مرد كه گريه نميكنه اين جمله رو كوچيك بودي هم بهت ميگفتم يادته؟_اره دايي.بعد از روبوسي و ... ماماني نوه جديدش رو كه ديد خيلي خوشحال شد و دايي و زندايي هم همينطور.عمو پدرام خنديد و گفت: اومدنتون خيلي غير منتظره بود فريبا خانوم اينا مارو سورپرايز ميكنن ما فريده خانوم اينارو شماهم هممونو!همگي خنديديم و به كامران گفتم: يادته ارزو كردي همگي دور يه سفره جمع باشيم كه اتفاق افتاد_ولي اصلش اين بود كه همگي توي يك سفره و زير سقفمون ايران باشيم_ايشالا اونم اتفاق ميافته.همگي سر سفره نشستيم و خاله فريده گفت: ولي دير اومديد مامان جان فريدون_چرا؟_چون ما فردا ساعت 11 صبح پرواز داريم. دايي:مگه من ميزارم دوسه روز ديگه ميريد.كامران:عمو جان ما پس فردا تو دالاس كنسرت داريم نميشه.هومن: ما هم خيلي دوست داريم پيش شما باشيم ولي فرد كه برسيمL.A بايد بريم سر تمرين و كارگردان صحنه باهامون كارداره.دايي:همچين ميگي انگار فوتباليستي من كه نميزارم.فريده: فريدون بچه ها راست ميگن اگه امكانش بود مي مونديم وگرنه ما از خودامونه_باشه مثل اينكه چاره همينه.بعد از شام و جمع كردن و شستن ظرفها بابا كيك رو اورد و جشن كوچيكي گرفتيم:كامران جان عمو يه دهن بخون!_عموووووووووو؟! جان عمو؟نميشه_خوبم ميشه.فريدون:اره دايي بخون.هومن:كامي گلدون رو بخون_باشه پس همگي بشكن بزنيد.
ميگفتي بي تو هيچم
بامن بمون هميشه
نباشي من ميميرم
گل بي گلدون نميشه
چه اشتباهي كردم
حرفاتو باور كردم
چه اشتباهي كردم
حرفاتو باور كردم
ميگفتي بي تو هيچم
بامن بمون هميشه
نباشي من ميميرم
گل بي گلدون نميشه
چه اشتباهي كردم
حرفاتو باور كردم
كامران: تا اينجا بسه ديگه.ارميتا: پس يه شعر ديگه بخونيد...كامران:نوالعين خوبه؟همگي باهم گفتيم: عاليه...شعر رو كه خوندن ما هم باهاشون همخوني ميكرديم و دست ميزديم و سورنا هم كه بغل من بود لبخند ميزد.بعد از اتمام شعر همگي براشون دست زديم و كيك رو به مناسبت تولد سورنا بريديم و مشغول خوردن شديم.مادر بزرگ پيش كامرانينا نشسته بود و از خاطراتشون ميگفت و همگي ميخنديديم. خيلي براي من سخت بود كه مقابل هومن بشينم و ارامش دروني و ضربان ناخوداگاه قلبم رو حفظ كنم!اين سخت تر از عاشق شدنم بود.سعي ميكردم كمتر نگاهش كنم ولي نميشد و چشمانم فقط حركات هومن را در بر گرفته بود!با اومدن دايي فريدون و زندايي و مادر بزرگ فضاي خونه بهتر از قبل با صفاتر شده بود و حداقل من كمتر به هومن مي انديشيدم. ساعت حددواي 4 صبح ميشد كه خوابيديم و صبح هم ساعت 9 بود كه يكي يكي بيدار شديم!بيدار كه شدم ديدم كامران اينا نيستن و رفتن پيش گروهشون و بعد از صبحانه هم خاله فريده مشغول جمع كردن وسايلاتشون بود_خاله چه عجله اي داشتيد؟شما هم ميمونديد دوسه روز ديگه ميرفتيد_اخه منم خونه خيلي كار دارم و كتي هم درس داره حالت بهتره؟_اره خوبم_خدا كنه!دريك چشم بر هم زدن به فرودگاه رفتيم و تا داخل سالن شديم متوجه ضربان تند تند قلبم شدم!!! احساسم بهم ميگفت هومن فاصله نه چندان زيادي با من داره...چشمانم پياپي دنبال هومن بود چند دقيقه بعد با اشاره ما را به سمت خود فراخواندند! هومنم داشت ميرفت. چقدر ثانيه ها زود اومدن و رفتن! عاشق شدن با همه سختي هاش خيلي لذت بخش بود ...خيلي... ولي كاش حداقل هومنم نميرفت و منو تنها نميذاشت با عشقش و خاطره ي چند روزش هرچند نميدانست دوستش دارم...واي خداي من! هيچ وقت فكر نميكردم طعم عاشق شدن را بچشم و تا چشم باز كنم بفهمم عاشق شدم! انگاري همين ديروز بود كه براي اسقبال پسرخاله هامون و خالمون به فرودگاه رفته بوديم. بغضي نهفته اعماق گلويم را به شدت مي فشرد و من با زور هر چه تمام تر سعي در مهار كردنش بودم! تا اينكه دستي گرم بر روي صورتم نوازگر شد و صدايي به گوشم رسيد: دخي خاله بيستر بيستر مرادب خودت باس باچه ؟! . هومن بود. كاش اون لحظه دستش را بر صورتم نميكشيد تا اشكم نمايان نميشد و بر روي حرير دستانش جاري نميشد. كاش در نگاه اخر معصومانه نظاره گر حالم نميشد.كاش ميتوانستم تنها با يك جمله دوستت دارم خودم را راحت ميكردم تا حداقل پيش خود فكر نميكرد كه ديوانه شده ام!اي كاش ميتوانستم...
_النا؟ حتما پيش يه دكتر برو _كاش مريض بودم و دوايي براي دردم داشتم ولي نه مريضم يا اگرم هستم دوايي ندارم و نخواهم داشت_چي؟؟؟؟؟_هيچي هومن!مراقب خودت باش_ok. كامران: النا دم اخري ديگه مارو ناراحت نكن كه دلمون پيش تو بمونه و نتونيم بريم اخه تو چته؟ دوباره رنگ و روت سفيد شده كه!_ چيزي نيست كامران جان بريد به سلامت. هومن و نينا درست پهلوي من بودن و صداي هومن را كه با نينا حرف ميزد ميشنيدم: نينا من منتظر ميلت هستم يادت كه نميره؟ _باشه اگه وقت داشتم_نينااااااا؟ اخه تو چرا اينجوري بي ذوق هستي؟_مثلا ذوق چي داشته باشم؟ اينكه ايميل يه خواننده نچندان مشهور رو دارم_ نه نه نينا اشتباه نكن...منظور من اصلااين نبود اخه تو چرا نسبت به من بيتفاوتي؟_ براي چي بايد اهميت بدم تو فقط و فقط پسرخالمي!_همين؟_پس چي دوست داري بشنوي؟_دلم ميخواد ازت بشنوم كه منتظرم نميزاري_من چند دفعه بايد حرفم رو تكرار كنم؟ مشكل شنوايي داري؟_تو هر چقدر هم وايسي و بهم بدو بيرا بگي من بازم حرفم رو ميزنم و منتظرت ميمونم!
_حالا!!! .هومن به نينا چشمك زد و به سمت ما اومد و خواست خداحافظي كنه...حال من اصلا و ابدآ قابل توصيف نبود دستانم يخ كرده بود و ضربان قلبم هر لحظه تندتر و تند تر ميشد و اينقدر بغض در گلويم حلقه بسته بود كه ديگر قدرتي براي مهاركردنشان نداشتم و بي اراده اشكانم جاري ميشد. هومن خنديد و به من گفت:حالا براي رفتن ما گريه مي كني كه دلت تنگ ميشه يا از اينكه از شر ما خلاص ميشي اشك خوشحالي ميريزي؟!! خنده اي كردم و نينا گفت: يكي از اين تيك هاش گريه كردنه!! هومن خنديد و گفت: پس از اون دوتايي كه من گفتم هيچ كدوم نبود نه؟؟!! .چيزي نگفتم يعني نمي تونستم بگم چون به زور گريه ام را نگه داشته بودم و اگر حرفي مي زدم مثل باران پاييزي مي باريدم.
من تانیام خوبید؟ مرسی از اینکه مارو ساپرت کردید با نظرات بی شمارتون
اخه چه وضعیتیه؟؟
یه خبر خوب دارم همن با برایانا جون بهم زد....همین فعلا بای![]()
![]()
![]()